است كه در آن مرحله ) دانستى كه اين نوع از رفع وجود و لاوجود در مقام ذات ، در حقيقت از ارتفاع نقيضين ( مورد بحث در اين مرحله ) نيست ، بلكه حاصل آن ارتفاع ، خارج بودن نقيضين از مرتبهء ذات شىء است . بنابراين در تحديد و تعريف انسان گفته نمىشود : حيوان ناطق موجود و نيز گفته نمىشود : حيوان ناطق معدوم ( نه وجود در ذات انسان است و نه عدم ) .
و از احكام تناقض اين است كه تحقق آن در قضايا مشروط به وحدتهاى هشتگانهء معروف است كه در كتابهاى منطق ذكر شده است ( و آنها عبارتند از :
وحدت موضوع ، محمول ، مكان ، شرط ، اضافه يا نسبت ، جزء و كل ، قوه و فعل و زمان ) و صدرالمتألهين ( ره ) بر اين وحدتهاى هشتگانه ، وحدت حمل را افزوده است ، به اينكه حمل در دو قضيهء موجبه و سالبه ، حمل اولى و يا حمل شايع باشد و اختلاف از نظر حمل نداشته باشند ، بنابراين ( شرط ) ، ميان گفتهء ما : جزئى جزئى است يعنى از نظر مفهوم ( و به لحاظ حمل اولى ) و جزئى جزئى نيست يعنى از نظر مصداق ( و حمل شايع ) تناقضى نيست ( لازم به يادآورى است كه حمل اولى و شايع در كلام مصنف وصف مجموع قضيه قرار گرفته است ، نه وصف موضوع . چنانكه در مرحله اول در بحث معدوم مطلق به تفصيل گذشت ) .
شرح مطالب :
در اينجا دو مطلب را بايد مورد بررسى قرار دهيم :
الف : آيا در مفردات هم بالاصاله تناقض جارى است ؟
ب : مقصود از رفع چيست ؟
الف - آيا در مفردات هم بالاصاله تناقض جارى است ؟
درمورد مطلب نخست دو نظريه است : اوّل اينكه در مفردات هم تناقض