براى مفهوم وجود ، معرّف حدّى يا رسمى ، متصوّر نيست . زيرا لازم است كه معرّف ( به كسر راء ) روشنتر و نمايانتر از معرّف ( به فتح راء ) باشد « 1 » . بنابراين آنچه در تعريف مفهوم وجود وارد شده ، مانند اينكه : وجود يا موجود بما هو موجود ، چيزى است كه ثابت العين باشد ( ثبوت عينى داشته باشد ) « 2 » يا مفهوم وجود ، آن چيزى است كه مىتوان از آن خبر داد « 3 » .
اين تعريفها از قبيل شرح الاسم است نه تعريف حقيقى ، علاوه بر اين در فصلهاى آينده ( فصل « 7 » ) خواهد آمد كه وجود نه جنس دارد نه فصل و نه عرضى خاص به معنايى كه يكى از كليات پنجگانه بشمار آيد و حال آنكه معرّف از كليّات خمس تشكيل ميگردد ( و چون هيچيك از كليّات خمس براى وجود تحقّق ندارد ) ، پس براى وجود معرّفى نخواهد بود .
شرح مطالب :
بديهى بودن مفهوم وجود :
اولين مسألهاى كه در بحثهاى فلسفى مورد توجه قرار مىگيرد ، مسألهء بديهى بودن مفهوم وجود است ، زيرا همانگونه كه در مقدمه بيان گرديد ، موضوع فلسفه « وجود » به نحو مطلق است ، و هرمحقق و پژوهشگرى در هرعلمى ، قبل از هرچيز بايد موضوع آن علم را مورد مطالعه قرار دهد و آن را بشناسد .
در بين حكماء اسلامى ، اتفاق نظر است بر اينكه مفهوم وجود بديهى و بى نياز از تعريف است ، و به فرموده شهيد مطهرى « 4 » اين مسأله از مسائلى است كه
هامش
( 1 ) تفتازانى در تهذيب المنطق خود در اينباره گفته است : « و يشترط ان يكون [ المعرّف ] مساويا و اجلى فلا يصح بالاعم و الاخص و المساوى معرفة و الاخفى » .
( 2 ) اين تعريف از متكلمان است .
( 3 ) اين تعريف از حكماء نقل شده است . ( كشف المراد ، مقصد اوّل ، فصل اوّل ) .
( 4 ) شرح مبسوط منظومه ، ج 1 ، ص 19 . لكن در اصول فلسفه تنها مسألهاى از مسائل وجود كه در فلسفه ارسطو مطرح بوده است را همان اشتراك معنوى وجود دانستهاند . ج 3 ، ص 58 .