توضيح آنكه : فلسفهء اولى همان است كه در بداية الحكمه ، نهاية الحكمه ، شرح منظومه ، اسفار و . . . . پيرامون آن بحث مىشود ، و موضوع آن « موجود بما هو موجود » است ، و مسائل آن بر پايهء روش قياس برهانى مورد تجزيه و تحليل قرار مىگيرد . و حال آنكه موضوع علوم طبيعى ، موجودات خاص بوده و مسائل آن از طريق تجربه و آزمايش حسّى تحقيق مىشود . بنابراين اين دو علم ، از نظر موضوع و روش بحث كاملا ممتاز از يكديگرند .
ولى فلسفه علمى [ كه مورد نظر جينز و امثال او است ] بر مبناى مسائل علمى استوار است . و جز جمعبندى و تعميم مسائل كلى علوم چيزى نيست .
ويل دورانت اين فلسفه را چنين تعريف كرده است : « فلسفه عبارت است از تحقيق در تجربيات انسانى به صورت يك كل ، و يا تحقيق در قسمتى از تجربيات انسانى به شرط ارتباط آن با كل » سپس مىافزايد : « هرمسألهاى مىتواند موضوع بحث فلسفه قرار گيرد به شرط اينكه آن مساله از نظر ارتباط با كل و در پرتو تجربيات و آمال انسانى نگريسته شود » « 1 » .
فلسفهء علمى همان فلسفهاى است كه هربرت اسپنسر انگليسى فيلسوف قرن نوزدهم دربارهء آن كتابى تأليف كرد و آن را « فلسفهء تركيبى » نام نهاد و بنياد فلسفه او بر معلوماتى است كه از راه علمى يعنى مشاهده و تجربه و استقراء و استنتاج فراهم آمده است ، و به اين جهت آن را فلسفهء تركيبى نام نهاده است كه نتايج علوم پراكنده را جمعآورى و تركيب نموده است ، و از آنجا كه مبتنى بر مسائل علوم تجربى مىباشد ، « فلسفهء علمى » ناميده مىشود « 2 » .
آرى سرنوشت يك چنين فلسفهاى كه بر مبناى مسائل علوم تجربى استوار گرديده است ، قهرا به دست علم سپرده شده و پابهپاى تحول علوم ، متحول و دگرگون مىگردد ، و فهم آن نيز بدون آگاهى بر علوم تجربى و طبيعى امكانپذير نيست ،
هامش
( 1 ) لذات فلسفه ، ترجمه عباس زرياب ، ص 8 .
( 2 ) سير حكمت در اروپا ، ج 3 ، ص 161 . شرح مختصر منظومه ، ج 2 ، ص 116 .