خاصى از آن انتزاع مىگردد ، به اين دليل كه آن صفت را از موضوع ديگر نمىتوان انتزاع نمود .
بنابراين عالميت يا عالم بودن ، امرى بيرون از واقعيت ذات عالم و صفت علم نيست ولى ذهن با مطالعهء ذات عالم و صفت علم ، مفهومى را به نام « عالميت » يا عالم بودن انتزاع مىكند « 1 » .
كوتاه سخن آنكه ، اگر مقصود از وجود داشتن اين صفات ، وجود مستقل از ذات موصوف و واقعيت صفت است ، پاسخ اين است كه موجود نيستند و مصداق معدوم خواهند بود ، و اگر مقصود اين است كه منشاء انتزاع دارند ، پاسخ مثبت است و اين صفات مصداق موجود خواهند بود . پس ميان موجود و معدوم واسطهاى در كار نيست .
پاسخ مصنف از هردو نظريه
مصنف پس از نقل اين دو نظريه فرمودهاند ، اينها همگى اوهامى است كه عقل فطرى به روشنى بر نادرستى آنها قضاوت كرده و مىگويد : عدم ، بطلان محض است و هيچگونه شيئيتى ندارد .
اين پاسخ ، نظريهء نخست را كاملا مردود مىسازد ، زيرا در آن نظريه براى عدم فرض شيئيت شده بود ، ولى در نظريه دوّم براى عدم فرض شيئيت نشده است ، بلكه گفته شده است : امورى هست كه نه عدم بر آن صدق مىكند و نه وجود ، نه اينكه عدم بر آن صادق است و در عين حال داراى ثبوت و شيئيت است ، تا در پاسخ گفته شود : عدم بطلان محض است و هيچگونه شيئيتى ندارد . بنابراين نظريه دوّم را بايد به گونهاى ديگر پاسخ گفت ، و پاسخ آن همان است كه بيان گرديد .
* * *
هامش
( 1 ) شرح مبسوط منظومه ، ج 2 ، ص 88 .