بدنش ، از هرجهت دگرگون شده ، هم از جهت ماده و هم از جهت صورت و شكل و ساير احوال و آثارش جور ديگرى شده است .
پس معلوم مىشود ( من ) غير از بدن من است و اى بسا در حادثهاى نيمى از بدنش قطع شده ، ولى خود او نصف نشده ، بلكه همان شخص قبل از حادثه است .
آن حقيقتى را كه در خود درك و مشاهده مىكنيم امر واحدى است كه بسيط بوده و كثرت و اجزاء و مخلوطى از خارج ندارد ، بلكه واحد صرف است و يك نفر است و دو كس نيست و دو جزء ندارد بلكه يك حقيقت است .
پس نتيجه مىگيريم كه آن حقيقت ( يعنى روح يا نفس ) جوهرى است مجرد از ماده كه يك نوع تعلق و ارتباط به بدن دارد ، و آن ارتباط تدبير و تصرف است ، و همين رابطه يك نحو اتحاد را ميان اين دو به وجود مىآورد ، و بدن را اداره مىكند كه مطلوب و مدّعاى ما هم اثبات همين معنا است . « 1 »
س 737 - منكرين تجرّد روح چه كسانى هستند ؟ ( بحث فلسفى )
ج - [ علّامه طباطبايى رحمه اللّه مىفرمايند : ] تمام ماديين و جمعى از متكلمين الهى و عدهاى از محدثين كه جمود خاصى بر ظواهر احاديث دارند در اين مطلب با ما مخالفند و مجرد بودن روح را انكار كرده و استدلالاتى براى آن آورده و براى ابطال استدلالاتى كه ذكر شد [ استدلالات تجرد نفس و روح از مادّه ] كوششهاى بىثمرى كردهاند . « 2 »
هامش
( 1 ) . الميزان ؛ ج 1 ص 549 - 551 . [ با تلخيص و تصرف ]
( 2 ) . الميزان ( 40 جلدى ) ؛ ج 2 ص 235 .