امت حزب اللَّه . اجر و پاداشتان با خداى بزرگ و با سلام حضور محترم پدر بزرگوار و رهبر بزرگ شيعيان
من از شهر شهيدپرور و از شهر خون و شهادت و ايثار ، با شما سخن مىگويم و اميدوارم سلام و پيام مرا از راهى دور پذيرا باشيد . سخنم را كوتاه مىكنم و اصل مطلب را برايتان مىگويم . ولى اى خوانندهء محترم ، من سخنم را به اين شرط مىنويسم كه شما نيز پاسخگوى سؤالاتم باشيد و سرسرى از مطالب رد نشويد ، بلكه در مقابل حرفهايم پاسخى برايم بنويسيد تا مشكل مرا حل كنيد . با سپاس فراوان .
من دخترى هستم كه در سال 1360 با يكى از جانبازان انقلاب و يكى از مشتاقان حزب اللَّه و سربازى از سربازان امام زمان ازدواج نمودم . اولين شرط شوهرم چنين بود كه من هميشه به جبهه خواهم رفت و با شروع زندگى با شما ، وضع تغييرى نخواهد كرد و من هر لحظه آمادهء شهادتم . من نيز كه خواستار بودم به طريقى دين خود را نسبت به امام و انقلاب ادا كنم ، قبول نمودم و با ايشان ازدواج نمودم . حدود دو ماه عقد كرده بودم و حدود شش ماه نيز با ايشان زندگى مشترك داشتم . يعنى جمعاً هشت ماه . تا اينكه در حملهء رمضان همسرم به درجهء رفيع شهادت رسيد . با اينكه مرگ او ضربهء روحى و عاطفى سختى به من وارد ساخت ، ولى فيض عظيمى را نيز - همانطور كه قرآن مىفرمايد - به من داد . اما كولهبار سرخ و پرمسئوليت ايشان را بر عهدهء خويش نهادم و سوگند خوردم كه ادامه دهندهء راه وى باشم . خلاصه بعد از چهلم شوهرم ؛ چون متأسفانه فرزندى از ايشان نداشتم ، به خانهء پدرىام نقل مكان كردم . بعد از يك ماه كه گذشت ، قرار شد اموال شهيد را تقسيم كنند . و اينكار صورت گرفت و طبق قانون و حكم شرع 14 اموال به من كه همسر ايشان مىباشم تعلق گرفت .
در اوايل ، مادر شوهرم با مهربانى همه چيز را مىپذيرفت ، ولى كمكم وضع عوض شد و مادرشوهرم روى خشونت را به من نشان داده و مىگويد به چه حقى تو بايد اموال پسر مرا ببرى و از اين حرفها ، بگذريم .
اى خوانندهء محترم ، من تو را نمىشناسم و شما هم مرا نمىشناسيد . ممكن است
استفتائات امام خمينى ( موسوعة الإمام الخميني 32 الى 41 ) ( فارسى ) — صفحة 269
مساهمون: السيد الخميني
ص٢٦٩