تكميل كنيم » . مطلب را تقريباً تمام شده تلقى كردم . از منزل آقاى شريعتمدارى بيرون آمدم و به منزل امام رفتم . . . گفتم : تقريباً قبول كرده ، ولى گفته است بايد امشب روى اين مطلب مشورت كنم ؛ هم راجع به اصل قضيه ، و هم راجع به بعضى از كمبودهاى احتمالى . من مشورت مىكنم ، شما هم فردا صبح بياييد و نتيجه را به امام بگوييد . امام فرمود : ] .
خيلى خوب ، امشب قم بمانيد و فردا صبح برويد .
[ آقاى فلسفى : فردا صبح كه نزد آقاى شريعتمدارى رفتم ايشان گفت : « رفقاى من موافقت نكردند و گفتند هم در قم و هم در آذربايجان حيثيت افراد بسيارى از بين مىرود ؛ ضربهء بزرگى هم به شما مىخورد ؛ نبايد اصلًا پيرامون اين مطلب فكر كنيد ! بنا بر اين من آن نوشته را نمىنويسم . » به منزل امام برگشتم و مطالب را به ايشان عرض كردم . امام متأثر شد . بعد هم پيشامدها آن شد كه همه مىدانند . ] « 1 »
هامش
( 1 ) - مشروح اين ديدار را در كتاب « خاطرات و مبارزات حجت الاسلام فلسفى » ، صفحات 366 تا 370 ببينيد