هستند ، قطب دانشگاه مأمور آدمسازى هست و قطب روحانيت مأمور آدمسازى ، كارشان شريفترين كارهاست براى اينكه همان كار انبياست ؛ و هم مسئوليتشان بالاتر از همهء مسئوليتهاست ، براى اينكه در اينجا همه چيز درست مىشود تمام نظر اجانب به اين دو قطب دوخته شده بود . منتها هر جا را يكجور كوبيدند .
دشمنى رضا خان با حوزه و دانشگاه
رضا خان كه آمد - شماها هيچ كدام يادتان نيست . من ديدم - از اول رضا خان كه آمد ، بعد از چندى كه ابتداءً به صورت يك مسلمان و يك آدم مثلًا ملى و اينها آمد ، وقتى كه پايههاى حكومتش محكم شد ، اول حملهاى كه كرد به روحانيين كرد ، اينها را از همه طرف از هر طرفى كوبيد . به طورى كه من در مدرسهء فيضيه يك جلسهء درس داشتم ؛ يك روز كه رفتم ديدم يك نفر است ! گفتم چطور ؟ گفت كه همهشان فرار كردند ! قبل از آفتاب از مدرسه و از حجرهها فرار مىكردند ؛ و آخر شب برمىگشتند منزل ، براى اينكه نمىتوانستند . پليس مىآمد و مىگرفت مىبردشان ، يا لباسشان را مىكند ؛ يا التزام از ايشان مىگرفت ؛ حبسشان مىكرد و روحانيون سرتاسر كشور را در مضيقه گذاشتند و در فشار .
راجع به دانشگاه ، چون انعكاس دنيايىاش به نظرشان اين بود كه دانشگاه را نمىشود بست ، دانشگاه را باز گذاشتند . لكن نه دانشگاهى كه به درد يك ملتى بخورد و دردى را از ملت دوا كند . دانشگاه را به يك صورتى درآوردند كه اشخاصى كه از آنجا خارج بشوند به درد همانها بخورند . آن قدر تبليغات كردند از غرب ، از جلو رفتن غرب ، آن قدر تبليغات كردند كه جوانهاى ما را از همان دانشگاه ، غربى بار آوردند . از همان دانشگاه روى تعليماتى كه اساتيد ، بعضى از اساتيدى - را - كه اينها از خود آنها بودند ، تبليغات كردند ، جورى كه جوانهاى ما جوانهايى شدند كه به درد آنها مىخورند ؛ نه به درد كشور ما . مغزهاى اينها را شستند . به جاى مغزهاى انسانى و ايرانى ، غربى گذاشتند ، به حيث اينكه اعتقاد بچهها و جوانان ما اين شد و حالا هم شايد خيلىشان اين باشد كه بايد همه