گرفته است - كه بچهاى كه پستانك دهنش است پستانك را در مىآورد و شعار مىدهد و اين در يك قشر محدود نيست بلكه قشرها را فرا گرفته است ، از حدود هم گذشته است - من اميدوار مىشدم براى اين نكته كه مىديدم كه مسألهاى نيست كه بشر بتواند ، مسألهاى نيست كه با رهبرى درست بشود ، مسألهاى نيست كه مردم بتوانند ؛ مسألهاى است الهى . اين قدرت خداى تبارك و تعالى است كه با عنايات خاص خودش اين طور كرد كه تمام اقشار ملت ما يك زبان شدند ؛ تمام اقشار يك مقصد شدند ؛ مقصد واحد ، شعار واحد . من اميدوار شدم .
خوف دشمنان از آمدن امام به ايران
آن وقت هم كه در سختى بودم و هجوم از اطراف بود ، تهديدات از اطراف ، از امريكا بود ، از ايران بود ، و مىخواستند مانع بشوند از اينكه من بيايم به ايران ، و آن نقشهها را كشيدند - و به حمد اللَّه آن نقشهها نقش بر آب شد - من از آن وقت . . . اگر مطمئن نشدم خيلى احتمال مىدادم كه مسأله ، مسئلهء غير عادى باشد ؛ و همين طور بود . و لهذا همهء اين تهديداتى كه شد و توصيههايى كه شد - از قِبَل دولت ايران به وسيلهء دولت فرانسه ، و امريكا به وسايل مختلف - اينها همه قوّت داد ذهن مرا كه اينها توطئه مىخواهند ببينند . از رفتن من به ايران اينها يك خوفى در دلشان هست و رفتن من را مىخواهند تعويق بيندازند . « زودرس است حالا نرويد » ! به صورت اينكه مىخواهند يك - مثلًا - نوازشى از ما بكنند ، يك مصلحت بينى ! و من مىديدم كه دشمنها نمىخواهند مصلحت ما را ببينند ؛ مصلحت خودشان اين است ! من اين را كه فهميدم عازم شدم به اينكه نه ، بايد بروم . از رفقاى ما هم ، از دوستان ما هم توصيه مىشد كه حالا زود است ؛ لكن من از اصرار آنها فهميدم كه نه زود نيست ، حالا بايد رفت ! و اينها در صددند كه همهء قوا را جمع كنند و يك توطئهاى است در كار . اينجا هم كه من آمدم ، باز آقايان - بعضى از آقايان - مىگفتند كاش مثلًا زودتر نمىآمدند ؛ باز يك مقدارى زود بود ! ولى من اعتقادم اين بود كه زود نبود ، و زود هم نبود . اگر ما اينها را مهلت داده بوديم