خارج شد و در طلب مقصد اصلى و خداجويى منازل و مراحل تعينات را سير كرد و قدم بر فرق هر يك گذاشت و حجب ظلمانيه و نورانيه را خرق نمود و دل از همهء موجودات و كائنات بركَند و بتها را از كعبهء دل به يد ولايتمآبى فرو ريخت و كواكب و اقمار و شموس از افق قلبش افول كردند و وجههء دلش يك رو و يك جهت بىكدورتِ تعلقِ به غير ، الهى شد و حال قلبش
وَجَّهْتُ وَجْهِيَ لِلَّذِي فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ
« 1 » شد و فانى در اسماء و ذات و افعال گرديد ، پس در اين حال از خود بىخود شود و محو كلى برايش حاصل شود و صَعْق مطلق رخ دهد ؛ پس حق در وجود او كارگر شود و به سمع حق بشنود و به بصر حق ببيند و به يد قدرت حق بَطْش كند و به لسان حق نطق كند ، و به حق ببيند و جز حق نبيند ، و به حق نطق كند و جز حق نطق نكند ؛ از غير حق كور و كر و لال شود و چشمش و گوشش جز به حق باز نشود . و اين مقام حاصل نشود مگر با جذبهء الهيه و جذوهء نار عشق كه بدين جذوهء عشقيه لازال متقرّب به حق شود ، و به آن جذبهء ربوبيه ، كه عقيب حبّ ذاتى است ، از او دستگيرى شود كه در اين وادى حيرت نلغزد و به « شَطح » و جز آن ، كه از بقاياى انانيّت است ، گرفتار نيايد .
و در اين حديث اشاره به اين دو شده است بقوله : «
وإنه يتقرب إلي بالنافلة حتى أحبه »
. تقرب عبد از جذوهء عشق است ؛ و جذبهء الهيهء حق از حبّ است .
« تا كه از جانب معشوق نباشد كششى * كوشش عاشق بيچاره به جايى نرسد » « 2 »
پس ، منتهاى قرب نوافل فناى كلى و اضمحلال مطلق و تلاشى تامّ است ؛ و نتيجهء آن : «
كنت سمعه الذي يسمع به . . .
» است .
و پس از اين فناى تام و محو كلى و مَحق مطلق و صعق تمام ، گاه شود كه عنايت ازليه شامل حالش شود و او را به خود آورد و ارجاع به مملكت خودش فرمايد ، و حالت « صَحو » از براى او دست دهد ، و حالت انس و طمأنينه پيدا كند و كشف سُبُحات جمال و
هامش
( 1 ) - « به سوى كسى روى كردم كه آسمانها و زمين را آفريد » . ( الأنعام ( 6 ) : 79 )
( 2 ) - امثال و حكم ، دهخدا ، ج 1 ، ص 537 .