تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان امام ( فارسى ) — صفحة 24

مساهمون:

ص٢٤
عراقى گويد :
سوداى زلف و خالت جز در خيال نايد * انديشهء جمالت جز در گمان نگنجد
اصطلاح ديگر « لب » است ، كه گفته‌اند مقصود از آن كلام است ؛ و نيز اشاره به « نفس رحمانى » است كه افاضهء وجود بر اعيان مىكند . فيض گويد : « لب عبارت است از روان‌بخشى و جان‌فزايى كه به زبان شرع از آن به « نفخ روح » تعبير مىكنند . امام در اين معنى گويد :
شيرين‌لب و شيرين خط و شيرين گفتار * آن كيست كه با اين همه فرهاد تو نيست سر نهم بر قدم دوست به خلوتگه عشق * لب نهم بر لب شيرين تو فرهاد شوم
عراقى گويد :
حلاوت لب تو دوش ياد مىكردم * بسا شكر كه در آن لحظه در دهان انداخت
حافظ گويد :
آنكه جز كعبه مقامش نَبُد از ياد لبت * بر در ميكده ديدم كه مقيم افتادست
اصطلاح ديگر « چشم » است ، كه گفته‌اند اشارت به شهود حق است اعيان و استعدادات را ؛ و از آن شهود به صفت « بصر » تعبير مىكنند . و در شرح گلشن راز آمده كه « بيمارى و مستى كه از بعد و فراق و پندار خودى روى نموده و از مشاهدهء جمال جانان عاشقان دلسوخته را محروم مىدارد ، همه آثار و لوازم چشم پركرشمهء اوست . » امام درين معنا آورده :
پيرم ولى به گوشهء چشمى جوان شوم * لطفى كه از سراچهء آفاق بگذرم گوشهء چشم گشا بر من مسكين بنگر * ناز كن ناز كه اين باديه سامانش نيست
عراقى گويد :
به يك كرشمه كه چشمت بر ابروان انداخت * هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
مغربى گويد :
چو باده چشم تو خوردست دل خراب چراست * چو خال تست بر آتش جگر كباب چراست
اصطلاح ديگر « مى و شراب » است ، كه مراد از آن غلبات عشق است . فيض گويد : « شراب عبارت است از ذوق و وجد و حال كه از جلوهء محبوب حقيقى در اوان غلبهء محبت بر دل سالك وارد مىشود و سالك را مست و بى خود مىكند ؛ چه استيلاى آن موجب هدم قواعد عقلى و نقض معاقد وهمى اوست . »