تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان امام ( فارسى ) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢

بهار جان

بهار آمد جوانى را پس از پيرى ز سر گيرم * كنار يار بنشينم ز عمر خود ثمر گيرم به گُلشن بازگردم با گُل و گلبُن در آميزم * به طرف بوستان دلدار مهوش را ببر گيرم خزان و زردى آن را نهم در پُشت سر روزى * كه در گُلزار جان از گل‌عذار خود خبر گيرم پروبالم كه در دِىْ از غم دلدار پرپر شد * به فروردين به ياد وصل دلبر بال‌وپر گيرم بهنگام خزان در اين خراب‌آباد بنشستم * بهار آمد كه بهر وصل او بار سفر گيرم اگر ساقى از آن جامى كه بر عشاق افشاند * بيفشاند ، به مستى از رُخ او پرده برگيرم