و غلام و بنده گناهان هستند و اصولًا سرشت و طبيعت آدمى بر فساد و گناه بنيان شده است ، چنان كه بيلى گراهام در كتاب چگونه مىتوان خدا را يافت صريحاً مىگويد :
« ما در وضع طبيعى در واقع دشمن خدا هستيم ، ما مطيع قوانين الهى نمىباشيم و مطابق « روميان 8 : 7 » اصلًا نمىتوانيم مطيع باشيم . . . كتاب مقدّس به ما تعليم مىدهد كه در طبيعت مرده و پرگناه ما عاملى وجود ندارد كه حيات ايجاد كند . . . كتاب مقدّس چنين تعليم مىدهد كه طبيعت قديمى ما كاملًا فاسد است » . « 1 »
و به اين ترتيب احتياج عموم به فادى كاملًا روشن مىشود .
ولى نبايد ترديد داشت كه ريشهء موضوع فداء اگرچه در اناجيل كنونى و ساير رسالههاى وابسته به آن يافت مىشود ، هرگز در قرون اوّل مسيحيّت اينهمه شاخ و برگ نداشته و مسلّماً بعدها به آن افزوده شده و يكى از چهرههاى اصلى تعليمات كليسا را تشكيل داده است .
به نظر مىرسد عوامل زير در شاخ و برگ دادن به اين موضوع كاملًا مؤثّر بوده است :
1 . جنبهء عوامپسند داشتن ، زيرا گناهكار نشان دادن همهء مردم ، آنهم يك گناه ذاتى كه اجباراً و بدون پيشبينى قبلى دامنگير همهء انسانها شده است ، لطمهء شديدى به شخصيّت انسان مىزند و ناراحتى شديد درونى در او ايجاد مىكند و همين احساس حقارت او را در پى عاملى مىفرستد كه وى را از اين وضع برهاند
هامش
( 1 ) . چگونه مىتوان خدا را يافت ، ص 80 .