همچنين اين سخن با ادعاى اجماع بر جواز تقليد سازگار نيست ؛ غزالى نخستين دليل جواز تقليد را اجماع صحابه دانسته است . « 1 »
بنابراين ، بعيد نيست كه كلمات ابو حنيفه و احمد حنبل ، مربوط به عالمانى باشد كه توان استنباط احكام را دارند و در واقع از مردم عامى انصراف دارد ، زيرا بسيارند كسانى كه داخل در اسلام شدهاند و در كشورهاى غير عربى زندگى مىكنند ، نه قادر بر استنباط احكام از قرآن هستند و نه از سنّت پيامبر ، و چه بسا در ميان آنها افراد كاملًا بىسوادى باشند . آيا هيچ كس مىگويد : آنها مكلّف به احكام اسلام نيستند ؟
به يقين نه ، اگر مكلّف هستند - كه هستند - چگونه مىتوانند احكام اسلامى را بدست آورند ؟ آيا راهى جز رجوع به فقها و علماى دينى دارند ؟ اين مطلب به قدرى واضح است كه هيچ كس نمىتواند در آن ترديد كند .
ادلّهء مخالفان تقليد
1 . آيات
قرآن كريم در آيات متعدد از تقليد مذمت كرده است .
ابن حزم اندلسى مىگويد : ما برهان بر بطلان تقليد داريم ، و خداوند از تقليد مذمت كرده است ، اين مطلب از مذمت گروهى كه گفتهاند :
« إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبِيلَا » .
« 2 » به دست مىآيد . « 3 »
شوكانى علاوه بر آيهء فوق اين آيات را نيز در مذمت تقليد ذكر مىكند :
« إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ » *
« 4 »
« اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ » .
« 5 » ، « 6 »
فقيه بزرگوار آية اللَّه خويى مىنويسد : به اين آيه كه بر توبيخ تقليد دلالت دارد نيز استدلال شده است :
« وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا » .
« 7 » ، « 8 »
در پاسخ بايد گفت : اوّلًا اين نوع از آيات ، ما را از رجوع جاهل به جاهل منع مىكند و هيچ ارتباطى به تقليد از عالم ندارد . در واقع مخاطب اين آيات مشركان جاهلى هستند كه از افراد جاهل و نادان ديگر ، به صرف بزرگى ظاهرى و تعصبات قومى تبعيّت مىكردند و گرنه قرآن كريم رجوع به « اهل ذكر » و دانشمندان را خود توصيه مىكند .
ثانياً : اين گونه آيات ، مربوط به اصول دين است ؛ چرا كه آنچه مشركان از بزرگان ، رؤسا و پدران خويش فرا گرفتند و مطابق آن رفتار مىكردند ، عمدتاً شرك و بتپرستى و عقايد خرافى و نادرست بود . و شرايع باطل آنان نيز برگرفته از همان عقايد خرافى بود و مىدانيم كه در اصول دين تقليد جايز نيست . ( بحث آن خواهد آمد ) .
هامش
( 1 ) . المستصفى ، ج 2 ، ص 389 .
( 2 ) . احزاب ، آيهء 67 .
( 3 ) . المحلّى ( ابن حزم ) ، ج 1 ، ص 66 .
( 4 ) . زخرف ، آيهء 22 .
( 5 ) . توبه ، آيهء 31 .
( 6 ) . ارشاد الفحول ، ج 2 ، ص 335 .
( 7 ) . مائده ، آيهء 104 .
( 8 ) . موسوعهء آية اللَّه خويى ، ج 48 ، ص 540 .