مىشوند . در اين صورت بازار رشوهخوارى داغ مىگردد و فساد و بىاعتمادى و ظلم همه جا را فرا مىگيرد و امتها در سراشيبى سقوط وارد مىشوند .
ديگر اينكه چون امرا و زمامداران براى رسيدن به اهدافشان از طريق باطل و نادرست وارد شوند مردم نيز به حكم
« النَّاسُ عَلى دينِ مُلُوكِهِمْ »
به آنان اقتدا كرده و در مسائل مربوط به رابطهء آنها با حكومت و رابطهء خودشان با يكدگر بهسوى باطل مىروند و تمام روابط اجتماعى به خود شكل باطل مىگيرد و از آنجا كه باطل بيراهه است و انسان را به پرتگاه سوق مىدهد ، جامعه رو به فنا مىرود .
اما اگر زمامداران حق را به حقدار ، خواه قوى باشد يا ضعيف برسانند و براى رسيدن به اهدافشان راه صحيح پيش گيرند نه رشوهخوارى و فساد ، جامعه را فرا مىگيرد و نه رابطههاى مردم با حكومت و با خودشان در مسير باطل مىافتد .
جامعه نيز امن و امان مىشود و در مسير پيشرفت و ترقى قرار خواهد گرفت .
نمونهء اين مطلب را نه تنها در زندگانى پيشينيان همچون فراعنه و نمروديان مشاهده مىكنيم كه در عصر خود نيز همين مطلب را با چشم در روابط ميان كشورها ملاحظه مىكنيم . « 1 »
* * *
سخن پايانى بخش نامهها
اكنون كه شرح و تفسير بخش نامههاى امام اميرمؤمنان على عليه السلام پايان مىگيرد
هامش
( 1 ) . مطابق تفسيرى كه در بالا آمد ضمير جمع « اشْتَرُوهُ » و « اقْتَدَوْهُ » به امتها و مردم باز مىگردد ( الناس ) هرچند بعضى از شارحان احتمال ديگرى نيز دادهاند كه اين دو ضمير به امرا و زمامداران بر گردد ولى بسيار بعيد است و در اين صورت « اشْتَروْهُ » به معناى « باعُوا » است شبيه آنچه در قرآن دربارهء برادران يوسف آمده است : « وَشَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَراهِمَ مَعْدُودَةٍ » ( يوسف ، آيهء 20 )