كرد . « جارود » گفت : چرا چنين مىكنى ؟ گفت : شنيدى آنچه را دربارهء تو گفتهاند ؟
گفت : آرى شنيدم . گفت : ترسيدم در ميان جمعيتى بنشينند و بگويند امير تويى لذا خواستم ابهت تو را بشكنم .
اما فرزندش « منذر » كه در زمان حيات پيامبر متولد شد در جنگ جمل در لشكر على عليه السلام شركت داشت و ظاهراً مرد صالحى بود و به دليل صالح بودن پدرش امام او را فرماندار « اصطخر » ؛ ( يكى از نواحى فارس ) نمود ؛ ولى متأسفانه به دليل حب جاه و مقام و عشق به مال و ثروت و لذات دنيا آلودهء انواع انحرافات شد و همانگونه كه اشاره شد امام او را عزل كرد .
اين مرد مسير نادرست خود را ادامه داد تا آنجا كه بعدها از طرف يزيد بن معاويه فرماندار يكى از مناطق اسلامى شد .
از كارهاى بسيار زشت او اين بود كه در ميان نامههاى امام حسين عليه السلام به اهل كوفه نوشت ، نامهاى نيز به « منذر » نوشت و بهوسيلهء شخصى به نام « سليمان » براى او فرستاد و او را به يارى خود دعوت كرد اما « منذر » نه تنها پاسخ مثبت نداد ، بلكه نامهء امام را به « عبيداللَّه » داد و فرستادهء امام را تسليم چوبهء دار نمود ، در حالى كه رسولان و نامهآوران در هر قوم و ملتى در امانند و اين نخستين رسولى بود كه در اسلام به دار آويخته شد .
هرچند بعضى خواستهاند اين عمل را بدينگونه توجيه كنند كه « منذر » خيال مىكرد اين رسول را « ابن زياد » فرستاده تا از عقايد او در مورد همكارى با امام حسين عليه السلام آگاه شود در حالى كه اين توجيه بسيار نادرستى است ، زيرا او مىتوانست نامه را به رسول برگرداند و با تندى با او سخن بگويد تا اگر آن شخص فرستادهء ابنزياد هم باشد ، اين برخورد را به اطلاع امير خود برساند .
لزومى نداشت او را دستگير كند و همراه نامه تحويل ابن زياد و سپس تحويل چوبهء دار دهد ، زيرا « ابن زياد » با خبر شد كه او از سوى امام است .
پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 384
مساهمون: الشيخ ناصر مكارم الشيرازي
ص٣٨٤