به ياد دوست دل را زنده دارد * به جان نقش جمالش برنگارد
دل غافل زيادش غرق خون باد * گل شادى ز بستانش برون باد
سر فارغ ز سوداى نكوئى * دم چوگان چرخ افتد چو گوئى
كسى كز جان نمىجويد نشانش * برون باد از بهشت عاشقانش
به خاطر دار نقش يار و خوش باش * مشو غافل وز اين معنى به هُش باش
كه ياد حق گر از دل شد فراموش * كند ديوت ، غلام حلقه در گوش
وگر با ياد حق باشد روانت * بود رشك بهشت خُلد ، جانت
الهى بر نگار اين نقش در دل * مكن جانم ز فكر دوست غافل
به ذكر خويش جان را آگهى بخش * گداى كوى را شاهنشهى بخش
ز مهر دوست روشن كن روانم * كه رشك ماه گردد تيره جانم
به دل از ياد جانان فَرَّهى « 1 » ده * به سر چون عاشقان شورِ شَهى ده
* * *
هامش
( 1 ) . شكوه ، شوكت ، جلال ، نيرو ( فرهنگ عميد ) . .