صراف گفت : من اصلا با مصعب آشنائى نداشتهام و پول از او نزد من نيست .
حجاج گفت : چرا حتماً پول نزد تو هست ، چون مأمور من گزارش داده است .
صراف گفت : مأمورى شما دروغ گفته است و تنها گناه من اين بوده كه در وقتى كه جان او در خطر بود ، من مدت دو
سال او را در خانه خود مخفى نگاه داشتم و تمام مخارج او و همسرش را پرداختهام حجاج همسر و فرزندان مأمور را احضار كرد ، آنان هم همان طورى كه صراف گفته بود گواهى دادند و گفتار او را تصديق كردند .
حجاج اطمينان پيدا كرد كه صراف درست مىگويد و مأمور كفران نعمت كرده است ، از اين رو دستور داد صراف را آزاد كنيد و به جرم بيوجدانى و خيانت مأمور را هزار چوب زنيد و ريسمانى به گردن او بيندازيد و او را در كوفه بگردانيد و اعلام كنيد ، اين است كيفر كسى كه كفران نعمت كند ، دستورات او عملى شد و مأمور به كيفر رسيد . « 1 »
مرحوم الهى ، در ذيل اين فراز ( و فى الرخاء شكور ) چنين گويد :
چو او را دولت و نعمت شود يار * گزارد منعمش را شكر بسيار
نگردد غره دولت چو جاهل * كه از منعم به نعمت گشته غافل
مبند اى جان اگر منعم شناسى * در نعمت به قفل ناسپاسى
فراوان گو سپاس ايزدى را * ز ايزد خواه فيض سرمدى را
چو گوئى شكر بر نعمت فزايند * دَرِ صد لطف بر رويت گشايند
سپاس و شكر آن شه گو الهى * كز او درويش يابد پادشاهى
به هر عضوى سپاسى بايد گفت * نه تنها با زبان اين در توان سفت
كه از هر موئى ار گوئى ثنائى * هنوز اندر سپاسش بينوائى
* * *
هامش
( 1 ) . زينت المجالس 7 صفحه 653 . .