غم دنياى دنى چند خورى باده بخور * حيف باشد دل دانا كه مشوش باشد « 1 » « 2 »
هامش
( 1 ) . همان مدرك ، صفحه 400 و 401 .
( 2 ) . باده و صهبا و مى و امثال اينها در اصطلاح اهل عرفان ، بمعنى اثرى است كه روح را به عالم حقيقت و توحيد متوجه كند يا فيضى كه از نشئه ملكوت رسد ( مقدمه ديوان الهى ) .
مرحوم الهى در مقدمه ديوان خود چنين مىگويد :
عشق و عاشقى : محبت كامل به حق و شهود و حُسن ازل .
معشوق : معبود به حق و حُسن مطلق ، يا روَنِگار و دوست نيز ، حق و اولياء حق و شؤون الهى مقصود است و نيز صَنَم و دلبر و امثاله .
شوق : طلب و سفر به سوى معشوق .
مى : اثرى كه روح را به عالم حقيقت و توحيد متوجه كند ، يا فيضى كه از نشئه ملكوت رسد ، صهبا و باده و امثاله نيز به همين معنا است .
ساقى : آن دم قدسى كه روح را از علائق جسمانى پاك گرداند .
مرغ سحر : نواى مرغان و ذكر بلبل و عندليب و طوطى و امثاله : گوياى سخن عشق و اشتياق به حق .
مطرب و نى و چنگ . . . سخن يا نوائى كه روح را وَجد معنوى و نشاط روحانى بخشد و به ياد خدا آرد .
چشم : توجه ذات احديت ، و چشم سياه : ذات و مقام غيب الغيوبى .
ابرو و زلف : صفاى جمال و جلال است كه حاجب ذاتند .
ناز و غمزه : التفات خاص معشوق به لطف يا به قهر و فتنه : انقلابات آسمانى است به سر ذات الهى لب شيرين و لب لعل و امثاله : اشاره به وحى و سخن آسمانى است كه شيرينترين كلام وجود است .
بوسه : اشاره به لطف خاص ازلى و عنايات مخصوص ربانى است .
زلف و طره گيسو : حقائق ماهيات است ، و زلف پريشان نظام عالم كون و كثرات ماهيات است .
رِندى : بى نيازى و بى اعتنائى به عالم طبيعت .
رخ : وجود منبسط و اضافه اشراقى حقيقت وجود .
باغ و بستان و گل و گلستان و امثاله : مكان توجه قلب بنده به معشوق عالم .
نغمه و نوا و ساز : آوازى كه انسان را به ياد خدا و عالم روحانى آورد .
خال : بساطت و وحدت ذات است .
رقيب : نفس با فكرى كه عاشق را از ذكر حق باز دارد .
جفا ، كرشمه ، بلا ، جور و امثاله : سبب محروم شدن عاشق يا سبب شدّت شوق او است و همه امتحان عشق است .
هجر ، فراق : غيب از حضور معشوق حقيقى يا شام هجر عالم طبيعت و صبح وصال عالم تجرّد مستى : اقبال به حق و حالتى كه انسان را از شرك و ريا پاك سازد .
مىطهور : آن تجلّى و اشراق كه قلب عارف را از ما سوى الله پاك سازد .
سپس مىافزايد : آنچه را كه ياد آورد نشديم هوشمندان با همين بيانات مىتوانند دريابند . .