* * *
نكوئى كن تو نيز اى مرد هشيار * بگرد شرّ ، مگرد انديش بسيار
چنان شود كز تو جز خوبى نبينند * جهانى غير محبوبى نبينند
ز تو چون خير دارد گيتى اميد * به خوبى تو گردد ماه و خورشيد
شتابد گردش گردون به كامت * شود مه مشترى انجم غلامت
به هر آئينه سازد خوب رويت * كه نيك و بدهمى بيند نكويت
نيازارد به جور اين آسمانت * نگه دارد ز اطوار زمانت
نكو شو گر نكوئى دارى اميد * كه بايد بد كند بهرام و ناهيد
چو آن نيكو نهادان پاكدين باش * ز زشتى دور و با خوبى قرين باش
بدان خوبى كه خورشيد سپهر است * كه با سرتاسر گيتى به مهر است
ز خير انديشى انسان باش بارى * كه جز خير از تو نبود انتظارى
ز شر آن سان منزّه دار خود را * كه ايمن سازى از خود نيك و بد را
* * *