فرو افتادند و حزم مرا نجات داد ، چون ستارهء رو به تيرگى روندهاى از درون كاخ بيرون شتافتم ، و ديگران با مرگ و نابودى روبرو شدند ، نخستين كسى بودم كه از كنارهء رودخانه پايين رفتم ، و در پشت سرم شرّى بود كه كسى از آن ايمنى نداشت ، و اين بعد از آن بود كه خداوند مملكت با لبخند به سوى من نگريست ، من به او نزديك شدم ، و او نجوا كنان به من نزديك شد ، در آن لحظه بر كسى رحمت آوردم كه پيش از آن به قدرتش رشك مىبردم ، چه نزديك است فاصلهء ميان ارجمندى و خوارى ! منظرهاى ديدم كه قبل از آن خوشيهايش مرا به خنده و شادى مىانداخت ، چه زود به حالت ناخوشى و مصيبتى برگشت كه بايد بر آن گريست ، هيهات كه بار ديگر فريفتهء قدرت شوم ، بيگمان خواستاران ورود به آستانهاى سلاطين و قدرتمندان گمراه گرديدهاند . « 1 » آن روز الطائع سالم از كاخ بيرون آورده شد ، و تا سال 392 ه با عزّت و احترام در حمايت القادر باللّه ، در يكى از كاخهاى او زيست ، ليكن ، بر كنارى او تأثير بسيار بدى بر سيّد رضى گذاشته است كه هرگز آن را فراموش نمىكند ، و در قصيدهء ديگرى پس از مدح الطائع ، مرثيهاى براى آن روز مىسرايد و مىگويد :
افسوس مىخوردم بر گذشتهاى كه رفت ، و جايگزينى براى آن نخواهى ديد ، و بر زوال سلطنتى متأسفم كه انديشهء زوالش هرگز نمىرفت . . .
( ديوان 2 - 194 ) و چون 12 سال بعد در گذشت قصيدهء لاميهء ديگرى نيز در رثاى او سرود .
( ديوان 2 - 197 ) .
هامش
( 1 ) . يتيمة الدهر ، 3 - 160 .