حضرت به محمد فرمود : « احمل بين الأسنة فَإنّ لِلموتِ عَلَيك جنّة » . پس محمد حمله كرد و ما بين تيرها و نيزهها توقف كرد ، حضرت به نزد او آمد « فَضَرَبَه بقائِم سَيفِهِ وَقال أدركك عرق مِن أُمّك » . « 1 »
پس عَلَم را از محمد گرفت و حمله سختى نمود ، لشكر آن حضرت نيز حملهء عظيمى نمودند و مثل باد عاصف كه خاكستر را ببرد ، لشكر بصره را از جلو مىراندند و كعب بن سور قاضى در آن روز قرآنى حمايل كرده بود و با طايفه بنوضبّه دور شتر حميراء را گرفته بودند و بنوضبّه اين رجز مىخواندند :
نَحنُ بَنوضَبّةِ أصحابِ الجَمَل
تَنازَعَ المَوتَ إذَا المَوتُ نَزَل * وَالموتُ أحلى عِندَنا مِنَ العَسَل « 2 »
هفتاد دست از بنوضبّه در آن واقعه به جهت زمام جمل قطع شد و هر يك از ايشان كه دستش بريده مىگشت و زمام را رها مىكرد ديگرى مهار او را مىگرفت و هر چه آن شتر را پى مىكردند باز به جاى خود ايستاد بود تا آخر الأمر اعضاى او را قطعه قطعه كردند و شمشيرها بر او زدند تا از پا در آمد ، آن وقت بصريان هزيمت كردند و جنگ بر طرف شد .
امير المؤمنين عليه السلام بيامد و قضيبى به هودج حميرا زد و فرمود : يا حميراء ! پيغمبر تو را امر كرده بود كه به جنگ من بيرون شوى ؟ آيا تو را امر نفرمود كه در خانهء خود بنشينى و بيرون نشوى ؟ سوگند به خدا كه انصاف ندادند آنان كه زنهاى خود را پشت پرده مستور داشتند و تو را بيرون آوردند .
پس محمد بن ابى بكر خواهر را از هودج بيرون كشيد . امير المؤمنين عليه السلام فرمود تا او را در خانهء صفيّه بنت الحارث بن ابى طلحه بردند و اين واقعه در روز پنج شنبه دهم
هامش
( 1 ) . الجمل ابن شدقم ، ص 141 .
( 2 ) . رك : الجمل ابن شدقم ، ص 142