چهارم آنكه محلّ حوادث نيست
يعنى متّصف به صفات حقيقيه كه حادث باشند نيست مثل اتّصاف به علم حادث و قدرت حادثه و مانند آن ، بلكه صفات حقيقيهء او همه قديم مىباشند ، بلكه عين او - چنان كه گذشت . زيرا كه صفت حقيقى او كه به آن متّصف باشد صفت كمال مىباشد و عدمش نقص ، پس در وقتى كه آن صفت نداشته باشد ناقص باشد و كمال نداشته باشد ، و آن محال است .
پنجم آنكه خداى تعالى ديدنى نيست
زيراكه هرچه قابل ديدن است و ديده مىشود ، در جهت و مكان است و جسم و جسمانى ، و اين دعوى ظاهر است از تعقّل معناى ديدن و از دانستن شرايط آن ، و خداى تعالى منزّه است از اينها - چنان كه گذشت و قرآن نيز ناطق است بر نفى آن ، چنان كه فرموده :
لا تُدْرِكُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصارَ
« 1 » . و اخبار نيز در نفى اين معنى بسيار است . « 2 »
ششم آنكه خداى تعالى غنى است و محتاج نيست به هيچچيز
زيراكه آن نقص است و ناقص خدايى را نشايد .
هامش
( 1 ) . سورهء انعام ( 6 ) : 103 .
( 2 ) . ر ك : الكافى ، ج 1 ، ص 95 - 99 ، باب في نفي الرؤية ، ح 1 - 12 ؛ التوحيد ، ص 107 - 121 ، باب ما جاء في الرؤية ، ح 1 - 24 .