مولوى مىگويد :
جسمْ ظاهر ، روحْ مخفى آمد است * جسمْ همچون آستين ، جانْ همچو دست
باز عقل از روح مخفىتر بود * حس به سوى روح زوتر ره برد
روح وحى از عقل پنهانتر بود * زان كه او غيب است و او زان سر بود
آن حِسى كه حق بدان حس مظهر است * نيست حِسّ اين جهان ، آن ديگر است
حسّ حيوان گر بديدى آن صور * بايزيد وقت بودى گاو و خر