از آنجا كه براى اشيا ماهيتى ثابت ( چه در فكر و چه در خارج ) فرض كنيم پيدا مىشود .
ژرژ پوليتسر مىگويد « يكسان بودن به معناى يك جور ماندن و تغيير شكل ندادن است .
اكنون بايد ديد كه از اين خاصيت متافيزيك ( اصل يكسان بودن ) چه نتايج عملى به دست مىآيد . وقتى بهتر ديديم كه موجودات را لايتغير بشمريم خواهيم گفت : زندگى ، زندگى و مرگ ، هم مرگ . »
آنچه متافيزيك قائل است در مورد يكسان بودن و در مورد اينكه هر چيزى خودش فقط خودش است . در مورد مفاهيم و تصورات ذهنى است نه در مورد اعيان خارجى .
متافيزيك مىگويد : هر مفهومى در ذهن ، منعزل از مفهوم ديگرى است و تصور هر چيز غير از تصور ديگرى است ؛ تصور زندگى غير از تصور مرگ و تصور سفيدى غير از تصور جسم و . . . .
اين خاصيت از براى تصورات از آنجا حاصل مىشود كه تصورات خاصيت مادى ندارند و اگر تصورات مادى بودند تصور هر چيز با تصور هر چيز ديگر يكى مىشد ؛ يعنى واقعاً از هيچ چيزى تصور تشخيص دهندهاى نداشتيم . ماديين روى اصل قانون عمومى حركت ، كه افكار را مشمول آن مىدانند و اصل اينكه ادراكات نيز تحت تأثير محيط ، تغيير ماهيت مىدهند ، چارهاى ندارند كه اين اصل متافيزيك را انكار كنند .
اين اصل كه ماديين منكر آن در فكر هستند به نام اصل « عينيت » يا اصل « هويت » « 1 » خوانده مىشود و يكى از اصول و پايههاى اوليهء فكر بشر است . روانشناسى جديد نيز وجود اين اصل فكرى را تصديق كرده است . اين اصل نسبت به تصورات ذهنى همان مقامى را دارد كه اصل امتناع تناقض در تصديقات ؛ همان طورى كه اگر اصل امتناع تناقض را از فكر بشر بيرون بكشيم هيچ حكمى نسبت به هيچ قضيهاى استقرار پيدا نخواهد كرد ، همچنين اگر اين اصل را از فكر بشر بيرون بكشيم هيچ تصورى نسبت به هيچ چيز نخواهيم داشت ، زيرا لازم مىآيد كه در فكر ما تصور هر چيزى عين تصور همه چيز بوده باشد :
اصل « تبعيت جزء از كل » يا اصل « تأثير و رابطه متقابل در طبيعت » ، مورد قبول دانشمندان
هامش
( 1 )1 . Identite