اشكال شده و در مقام دفع آن گفتهاند كه زمان ، امر اعتبارى وهمى بوده ، موجود نمىباشد ( و با اين توجيه ، اشكال مزبور را بر طرف مىنمانيد ) .
و لكن اينگونه دفع كردن ، صحيح نيست زيرا ، ادّعاى اعتبارى بودن زمان و وهمى بودن آن در حقيقت ، اعتراف بعدم حدوث زمانى عالم است ( زيرا حدوث بهمعناى متأخّر بودن وجودش به عدم زمانى است پس زمان در معناى آن معتبر است . حال اگر زمانى كه در حدوث معتبر است يك امر وهمى باشد اصل حدوث نيز موهوم خواهد بود يعنى درحقيقت حدوثى در كار نخواهد بود ) .
و برخى ديگر اشكال مزبور را به اين نحو دفع كردهاند كه زمان ، حقيقت انتزاع شده از ذات واجب الوجود است از اينجهت كه او بقاء دارد .
اينگونه دفع نيز مورد ايراد واقع شده به اينكه لازمهء آن تغيير در ذات واجب الوجود است زيرا انتزاعشده ( يعنى منتزع يعنى زمان ) عين ( منتزع منه يعنى ) موجودى است كه زمان از آن انتزاع شده است ( يعنى ذات واجب الوجود ) .
و بديهى است كه متغيّر بودن ذات زمان نيز امرى ضرورى است ( و در نتيجه لازم مىآيد ) كه ذات واجب الوجود متغيّر باشد و آن محال است ) .
از اين ايراد نيز جواب داده شده به اينكه جايز است منتزع ( يعنى مفهوم انتزاعى ) با « منتزع منه » ( يعنى منشاء انتزاع ) با يكديگر مخالف بوده و ايندو ، دو معناى مطابق هم نباشند ( يعنى جايز است يك معناى متحوّل و متغيّر را از يك ذات ثابت و عارى از هرگونه تغيّرى انتزاع كرد ) پس مقدّمه اوّل جواب بالا كه منتزع عين منتزعمنه مىباشد صحيح نيست .
اين جواب نيز مردود است به اينكه تجويز مغايرت بين منتزع ( يعنى مفهوم انتزاعى ) و منتزعمنه ( منشاء انتزاعى ) از قبيل سفسطه است ( يعنى براساس مقدّمات وهمى است زيرا ) اگر مغايرت بين آندو را بپذيريم لازم مىآيد بطور كلّى علم ( در هرمورد ) باطل باشد ( زيرا راه شناخت حقايق و آگاهى ما از جهان خارج تنها مفاهيمى است كه در ذهن خود آنها را وارد مىكنيم پس لازم است اين مفاهيم مطابقت كامل با آنچه كه در خارج است داشته
شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 29
مساهمون: الشيخ حسين الحقاني
ص٢٩