تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نهاية الحكمة ( فارسى ) — صفحة 47

مساهمون:

ص٤٧
حالت انطباق بر شىء و اندراج تحت شىاى و حالت صدق و حمل و نظير اين معانى را هرگز نمىپذيرد . آرى مفهوم وجود ( نه ذات وجود و نفس عينيّت ، حالت ) صدق ( بر اشياء موجود ) و اشتراك ( بر موجودات را در وجود ) مثل ساير مفاهيم قبول مىكند .

سه نكتهء مهمّ در اين فرع :

از مطالب بالا سه نكتهء مهمّ معلوم مىشود :

[ 1 . وجود ، مساوق و ملازم با شخصيّت است ]

اوّل : اينكه وجود ، مساوق و ملازم با شخصيّت است ( يعنى وجود و تشخّص از يكديگر جدا نمىشوند هر كجا كه موجودى باشد تشخّص نيز همراه آن هست و هر كجا كه تشخّص است آن ، موجود نيز مىباشد ) .

[ 2 . براى وجود مثلى نيست ]

دوّم : اينكه براى وجود مثلى نيست زيرا مثل يك شىء ، شىء ديگرى است كه با آن شىء در ماهيّت نوعى مشاركت داشته باشد و براى وجود ، ماهيّت نوعى نيست .

[ 3 . براى وجود ضدّى نيست ]

سوّم : اينكه براى وجود ضدّى نيست : زيرا اوّلا : چنان كه به زودى ذكر خواهد شد كه : دو امر متضّاد دو امر وجودى هستند . ثانيا : هر دو بطور تعاقب بر موضوعى وارد مىشوند ( يعنى هر دو در آن واحد در يك موضوع جمع نمىشوند ولى ممكن است يكى بعد از ديگرى بر جسم وارد شود ) . ثالثا : هر دو تحت يك جنس قريب واقع هستند ( مثل سفيدى و سياهى كه دو امر متضادّ بوده ، هر دو تحت جنس « لون » ( رنگ ) واقع هستند ) . رابعا : بين آن دو نهايت بعد و تخالف وجود دارد . بديهى است براى وجود ، موضوعى نيست ( چنان كه ) براى آن جنسى نيست و براى آن خلافى يا چيز ديگرى وجود ندارد ( و در نتيجه هيچ يك از حالات لازم در دو امر متضادّ در وجود به حسب عقل ديده نمىشود ) .

فرع سوّم : وجود جزء چيزى نيست .

زيرا جزء ديگر و كلّ مركبّ از اين دو ، اگر هر دو از قبيل وجود ( و عين وجود ) باشند