من چه گويم درباره كسى كه عمرم و حياتم و جانم و نفسم با اوست ؛ من اگر خداشناس باشم يا پيغمبرشناس ؛ و يا امامشناس ، همه اينها به بركت رحمت و لطف اوست .
يعنى از وقتى كه خداوند او را بما عنايت كرد ، همه چيز را مرحمت كرد ؛ او همه چيز بود ؛ بلند بود و كوتاه بود در عين بلندى كوتاه ؛ در عين اوج و صعود ؛ در حضيض و نزول .
با ما طلبههاى عجول و گستاخ ، نرم و ملايم ؛ مانند پدر بلندقامتى كه خم مىشود و دست كودك را مىگيرد ، و پا به پاى او راه مىرود ؛ استاد با ما چنين مىكرد ؛ او با ما مماشاة مىنمود ؛ و با هر كدام از ما طبق ذوق و سليقه ، و اختلاف شدّت و حدّت ؛ و تندى و كندى او راه مىرفت ؛ و تربيت مىنمود .
و با آنكه اسرار الهيّه در دل تابناك او موج مىزد ، سيمائى بشّاش و گشاده ، و وارفته و زبانى خموش و صدائى آرام داشت ؛ و پيوسته به حال تفكّر بود و گاهگاهى لبخند لطيف بر لبها داشت .
بحسن خلق و وفا كس بيار ما نرسد * تو را در اين سخن انكار كار ما نرسد
اگر چه حسنفروشان به جلوه آمدهاند * كسى به حسن و ملاحت بيار ما نرسد
بحقّ صحبت ديرين كه هيچ محرم راز * به يار يكجهت حقگزار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلك صنع و يكى * بدلپذيرى نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار كائنات آرند * يكى به سكّه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافلهء عمر كانچنان رفتند * كه گردشان بهواى ديار ما نرسد « 1 »
آرى ، اى استاد عزيز ! بعد از تو بايد همان جملهاى را گفت كه حضرت سجّاد عليه السلام بر سر قبر پدر گفت :
أمّا الدّنيا فبعدك مظلمة ؛ و أمّا الآخرة فبنور وجهك مشرقة
[ آداب و اخلاق و طرز تواضع و خشوع علّامه طباطبائىّ ]
اين مرد جهانى از عظمت بود ؛ عينا مانند يك بچّه طلبه در كنار صحن مدرسه
هامش
( 1 ) حافظ طبع پژمان حرف دال ص 80 .