بنابراين در هر جا كه عزت بار انداخت بايستى همانجا بار گرفت و در هر جا كه زبونى و خوارى حكومت كرد بناچار از آنجا بايد بيرون رفت و بشهرى پيوست كه در آن ارجمند بود و هرگاه بدان مقصود نتوانست رسيد بارى چه بهتر كه بر سر آن جان سپرد چنان كه گفته است .
« 1 » ما زال عزمى لى عن * دار الهوان مبعدا
مرحلى عن بلد * و راجما بى بلدا
ان لم يكن نيل منى * فابغ اذا ورد ردى
راست است كه رسيدن بهر مقصودى گرو عزم و همت است لكن از خرد دور است كه انسان عمر گرانبهاى خود را در مقاصد ناچيز و پست صرف كند و بيك سخن در طلب مقصودى باشد كه هرگاه بدان رسيد بارى بتواند به آن مباهات كند از قبيل بلند نامى و شهره شدن بفضائل اينست كه شريف رضى بى پرده گويد :
« 2 » و ما همتى الا المعالى و اننى * على المرء بالعلياء لا المال نافس
و لذتى بالاتر از آن متصور نيست و براستى مىارزد كه آدمى براى رسيدن به آن سفرها كند و در شهرهاى بيگانگان زيستن گيرد چنان كه همو گويد .
« 3 » قطع البلاد وراء قاضية العلى * متغربا عن موطنى و مراحى
اشهى الى من النعيم يدوم لى * و الذمن من نعم على مراح
شريف رضى بر عزت و ارجمندى بسيار وزن مىنهاد و آن را گرانبها ترين و نفيسترين اندوختههاى آدميان ميدانست و معتقد بود كه انسان همواره بايد از ناموس عزت دفاع كند و آن را در سايه حمايت بپروراند تا آن اندازه كه جانش را در راه حفظ آن ببازد چنان كه گويد :
هامش
( 1 ) همواره عزمم را از خانه مذلت دور دارد و از شهرى كوچم دهد و به شهر ديگرى افكند اگر پاى رسيدن آرزو در ميان نباشد و رود مرگ را خواستار باش .
( 2 ) همت من جز مناصب بلند نيست و اين منم كه با بلند ناميها بر مردم ببالم نه بمال .
( 3 ) در نور ديدن شهرها براى رسيدن بمقام بلند را در حالى كه از وطن و آسايشگاهم غريب باشيم خوشتر دارم از نعمتى كه هميشگى مراست و لذيذتر بينم از نعمتهائى كه شادى آن مراست « اين شعر در ديوان شريف رضى چنان ديده شده و چنين ترجمه گرديد »