علو همت
مناصبى را كه شريف رضى داشت نمىتوانست روح بلند پروازش را آرام نگاه دارد تا آنجا كه مىبينيم آرزوى خلافت را در مغز مىپروراند .
شبههء نيست در اينكه شريف رضى تا درست زير و روى اين آرزو را نمىنگريسته در انديشه آن نمىافتاده است لكن بايد دانست منشاء پيدايش اين انديشه چه بوده است .
بعضى از دوران بى خبر گويند ابو اسحق صابى بمناسبت اينكه از علوم غيبيه آگاه بود شريف رضى را مژده خلافت داد و اين اشعار را به دو فرستاد .
ابا حسن لى فى الرجال فراسة * تعودت منها ان يقول و يصدقا
و قد خبرتنى عنك انك ماجد * سترقى الى العليا ابعد مرتقا
فوفيتك التعظيم قبل اوانه * و قلت اطال اللّه للسيد البقا
و اضمرت منه لفظة لم ابح بها * الى ان ارى اظهار هالى مطلقا
فان مت او ان عشت فاذكر بشارتى * و اوجب بها حقا عليك محققا
و كن لى فى الاولاد و الاهل حافظا * اذا ما اطمان الجنب فى مضجع النقا
لكن بعقيده من اين گفتار درست نيست و ما شريف رضى را خرد مندتر و دوربينتر از آن ميدانيم كه بگفتار ابو اسحق فريفته گردد بلكه گمانم آنست كه ابو اسحق از اشعار و گفتار خود شريف رضى اين معنى را استفادت كرده و در چند بيت نظم نموده و بشريف رضى تقديم كرده است و حقيقت امر آنست كه بضاعت خود شريف رضى بوده كه بوى بر گشته است .
آنچه به نظر من در اين موضوع ميرسد اينست كه شريف رضى اوضاع خلافت را آشفته ميديد و منشاء آشفتگى آن را جز اين نميدانست كه