اين باطل است ؛ پس مقدّم نيز باطل است كه وجود نفس ماهيّت « 1 » باشد .
قال : و الحاجة الى الاستدلال « 2 » .
اين وجه خامس است كه دالّ است بر آن كه وجود نفس ماهيّت و جزء ماهيّت نيست . و تقريرش آن است كه ما محتاجيم اغلب در نسبت وجود به ماهيّت به دليلى يعنى در كثير از ماهيّات شك مىنماييم كه آيا موجودند يا نه ، و محتاج به دليليم ، و اگر وجود نفس ماهيت يا جزء ماهيّت مىبود محتاج به دليل نبوديم ، به جهت آن كه دليل در صورت مغايرت است و تشكيك در نسبت جزء و ذاتى ممتنع است .
قال : و انتفاء التناقض . « 3 »
اين وجه سادسيست [ ب - 7 ] كه دالّ است بر زيادتى وجود .
تقريرش اين است كه : ما بتحقيق كه سلب وجود از ماهيت مىكنيم ، پس مىگوييم كه ماهيّت معدومه ، و اگر وجود نفس ماهيّت مىبود لازم مىآمد تناقص در قول ماهيت معدومه ؛ و همچنين اگر جزء مىبود ؛ به جهت آن كه تحقّق ماهيّت استدعاى تحقّق اجزائى مىكند كه از جملهء آن وجود است ، پس محال است سلب وجود از آن ، و الّا لازم مىآيد اجتماع / * الف / 6 / نقيضين ، پس « 4 » تحقّق انتفاء نقيضين
هامش
( 1 ) . ن : + بودن . در « م » نيز خط خورده است
( 2 ) . كشف المراد / 26
( 3 ) . كشف المراد / 26
( 4 ) . م : و .