و ضاحك باشد و پيوسته مطارده و مباينت بر مفاهيم حكمفرماست ، اگر وجود يك امر اعتبارى و غير اصيل باشد . در اين صورت به هيچ وجه نمىتوان اين دو مفهوم را به يكديگر حمل كرد كه حاكى از اتحاد و يگانگى باشد .
زيرا هدف حمل يا اتحاد دو مفهوم است ، فرض اين است كه از نظر مفهوم كاملا با هم مباين و متغايرند و يا هدف اتحاد در وجود و تحقّق است كه فرض اين است كه وجود يك امر اعتبارى بيش نيست .
خلاصه ، مفاهيم مختلف به رشتهاى احتياج دارد كه همهء اين اختلافها را در خود هضم كرده و همه را در يك نقطه گرد آورد و يك چنين چيزى جز وجود نخواهد بود .
مرحوم حكيم سبزوارى به اين برهان اشاره كرده مىگويد :
«
لو لم يؤصّل وحدة ما حصلت * إذ غيره مثار كثرة أتت
» از اين معلوم مىشود كه دو قاعده زير از قوانين استوار حكمت الهى است :
1 - الوجود ، مدار الوحدة .
2 - الماهية مثار الكثرة .
وجود ، قدرت گردآورى مفاهيم كثير را دارد ، به طورى كه يك وجود مىتواند منشأ انتزاع معانى و مفاهيم كثير باشد ، چنان كه انسان را تعريف مىكنيم كه « انّه جسم نام حساس متحرك بالإرادة ، مدرك الكليات » ، اين مفاهيم جوهريه و يا عرضيه هركدام در محيط مفهوم و مقام ماهوى ، با يكديگر كوچكترين اتحاد ندارند ، ولى وجود ، ريسمانى است كه امور مختلفى را جمع مىكند و همه را در يكجا