معلول گشته ، و از كثرت عيال و پيوستگان و نامرادىهاى دور و زمان و عدم مساعدت چرخ و دوران ، و بىتوجّهى اركان دولت اين جهان و بىالتفاتى اعيان اين عهد و قران ، بغايت محزون و پريشان گشته .
ماه طبعم كلفپذير نبود * روز عيشم زوال گير نبود
ماه را طبع من سها گفتى * زهره را خود ببين چها گفتى
در مقام توحّد و تفرّد مىبودم و پاى در دامن غناى از خلق و تعزّز كشيده داشتم ، و در خلوت تحصيل ملكات مىكردم ، و از مشاهدهء مكروهات از روى حزم و دورانديشى هراسان و گريزان بودم .
سايه بر بال كس نيفكندم * مالش كس نكرد در بندم
چشمزخمى به حال من نرسيد * . . . . . . . . . . . . . . . . .
دو سه درويش را به من پيوست * رونق احتشام من بشكست
غم ايشان دلم به جان آورد * به ضروريم در ميان آورد
مدّتى شد كه از وطن دورم * غربتم رنجه كرد و رنجورم
دل من تاب و سينه تنگى يافت * دلم از غصّه بار سنگى يافت
گر نبودى شكوه يك دو بزرگ * اندرين فترتم بخوردى گرك
و عجب قضيّهاى است كه اين مسكين به حسب تقدير و طالع با محنت ادوار قرين و با مشقّت روزگار همنشين افتاد ، و شدايد روزگار را پيوسته محطّ رحال اقامت گشته ، و سهام حوادث ليل و نهار را نوبهنو بوتهء امتحان شده ، نوايب پى در پى مىرسند و منايا دم به دم نزول مىنمايند . هنوز يكى جاى خوش ناكرده ، ديگرى خبر نزول مىفرستد و يكى دم نزده ديگرى « طرّقوا » گويان در مىرسد .
حوادث ز من نگذرد ز آنكه هست * يكى را سر اندر دم ديگرى
نخورده يكى ساغر غم تمام * مدامم پياپى دهد ساغرى
بلاى مرا مادر روزگار * بزايد همى در زمان دخترى
ز من صرف گردد همه رنجها * مگر رنجها را منم مصدرى
و خاصّه در اين مدّت ده دوازده سال كه هرگز از ضجرت ملال خالى نبوده ، از تفرّق