منطبق مىشود به نحوى كه مجال دخول ميل در آن باقى نمىماند . و اگر شكم حيوان حاملى را از زير ناف بشكافيم رحم را به همان نحو خواهيم يافت .
و امّا دليل بر وجود ماسكه در غير اين دو عضو ، آن است كه اجسام غذائيّه اجسام ثقيلهاند و ناچار بايد كه براى هضم شدن در عضو توقّف نمايند . و بايد كه نگاه دارندهء آنها در عضو غير طبيعت طعام و شراب باشد ، زيرا آنها به اعتبار رطوبت و ميعان و رقّت در مواضع مزلقه به حسب طبع توقّف نمىكنند .
و امّا هاضمه آن است كه آنچه را كه جاذبه كشيده است و ماسكه نگاه داشته است مهيّا مىگرداند براى آنكه مغيّره ، كه يكى از قواى ثلاثهء غاذيه هست ، در آن فعل تواند نمود .
و آن را به مزاجى كه صلاحيت استحاله به عضويت بالفعل بهم رساند تواند آورد . و اين قوّه در نزد محققين غير قوّهء غاذيه است ، و بعضى عين قوّهء غاذيه دانستهاند .
و چون غذا مركّب است از دو جوهر كه براى يكى صلاحيت تشبّه به مغتذى هست و براى ديگرى نيست . و فعل هاضمه در اوّل ، آن است كه مذكور شد ، و در دوم آن است كه آن اجزاء يا غليظ است [ 355 ] و يا رقيق و يا لزج ، و فعل هاضمه در اوّل ترقيق است و در دوم تغليظ و در سوم تقطيع .
و امّا دليل بر ثبوت دافعه دو امر است ، يكى خاصّى و ديگر عامّى . و اوّل آن است كه معده را مىيابيم كه در حال قى كردن كه گويا از جاى خود كنده مىشود ، چنانچه گويا اكثر احشاء به جانب فوق حركت مىكند و همچنين در نزد زحير گويا معاى مستقيم از موضع خودش كنده مىشود به جهت قوّهء حركت دافعه . و دوم آن است كه خونى كه وارد بر اعضا مىشود به أخلاط ثلاثه مخلوط است ، و هر عضوى آنچه را كه ملائم آن است اخذ مىكند .
پس اگر آنچه منافى است دفع نشود در اعضا باقى مىماند و فاسد مىگردد و همهء اعضاء مريض مىشوند .
و چون وجود افعال اربعه ، يعنى جذب و امساك و احاله و دفع ، در بدن ثابت گرديد ، نمىتوان گفت كه اين امور منسوبند به يك قوّه كه به حسب ذات واحد باشد و به حسب اعتبار متعدّد ، به اين نحو كه در نزد ازدراد طعام جاذبه باشد و بعد از ازدراد ماسكه ، و در نزد امساك مغيّره ، و براى فضل مستغنى عنه دافعه ، نه به دليل آنكه « الواحد لا يصدر منه إلّا
مرآت الاكوان ( تحرير شرح هدايه ملا صدرا شيرازى ) ( فارسى ) — صفحة 411
مساهمون: احمد بن محمد حسينى اردكانى
ص٤١١