با هر كه نشستى و دلت جمع نشد * وز تو نرهيد صحبت آب و گلت
زنهار به گرد صحبتش هيچ مگرد * ور نه نكند جان عزيزان بحلت
زيرا كه اين گروه از ياد خدا غافلانند ، كجا از اهل دلانند ، اگر ذرّهاى از نور معرفت در دل ايشان تابيده مىبودى ، كجا در خانهء ظلمه و اهل دنيا را قبلهء خود مىساختند و هميشه با نفس و هوا نرد محبّت مىباختند .
مكن طاعت نفس شهوتپرست * كه هر ساعتش قبلهاى ديگر است
مگر كز تنعّم شكيبا شوى * و گر نه ضرورت به درها شوى
و همچنين است حال آنها كه خود را از علما شمارند و روى از جانب قدس و طلب يقين گردانيده متوجّه محراب ابواب سلاطين شدهاند ، و ترك اخلاص و توكّل كرده طلب روزى و توقّع آن از ديگران مىنمايند . چگونه نام خود عالم و دانا نهد كسى كه دثور و زوال دنيا و فنا و ارتحال آن را نداند ، و اخلاد به ارض نموده روى دل به عمارت و زراعت نمايد و با اهل دنيا كه غافلاناند از حال عاقبت و مأوى مساهم و مماثل گردد در تأسيس بناى زايل و تشييد سراى باطل عاجل .
عمارت با سراى ديگر انداز * كه دنيا را اساسى نيست محكم
و چگونه دل زنده و بينا باشد كسى كه مدام با مردهدلان و تيرهطبعان دنيا صحبت دارد ، چراغ عقلش را به دمهاى سرد عوام و نفسهاى افسردهء ايشان خاموش كند ، ديگرى از اين چراغ بىنور چه حاصل نمايد .
كسى از مرده علم آموخت هرگز * ز خاكستر چراغ افروخت هرگز
حقّا كه اگر كسى به حيات حقيقى زنده گشته باشد و نور علم و يقين در دلش از جانب شرق ملكوت تابيده باشد ، چنان از صحبت مردمان متوحّش گردد كه كسى از صحبت مردگان همچنان نفرت كند . همانا كه اين گروه به تمام زندگى هنوز نرسيدهاند كه با مردگان مىنشينند ، و به اختيار با ايشان صحبت مىدارند . ببين كه جبّار عالم چه سان رقم
أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياءٍ
( نحل ، 21 ) ، بر صفحهء حال و مآل مردهدلان كشيده و دماغ
يَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ كَما يَئِسَ الْكُفَّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ
( ممتحنه ، 13 ) ، بر جبين آمال خفتگان خوابگاه غفلت و