وقت نبود .
و اگر گويد كه مراد آن است كه زمان ازلى نيست .
از او پرسيم كه مراد به ازلى چيست و همان ترديد و محذور مذكور برمىگردد .
و اگر بگويد عالم در ذهن متناهى است لكن از اين لازم نمىآيد كه عالم موقوف بر غير ذات صانع بوده باشد .
و اگر گويد كه مراد به حدوث آن است كه معدوم بود پس موجود شد .
مىگوييم كه اگر مراد به آنكه معدوم بود سبق زمانى است مخالف مذهب اوست ، زيرا كه مستدعى وجود زمان است پيش از عالم و حال آنكه زمان از جملهء عالم است . و اگر سبق ذاتى است خصم به آن [ 176 ] قائل است . و فيلسوف اعتراف دارد به اينكه عدم ممكن مقدّم است بر وجود آن به نحوى از تقدّم .
و اگر بگويد كه بارى مقدّم بر عالم است و ميان ذات بارى و عالم چيزى فاصله نيست .
بعينه اين مذهب فيلسوف است . پس در اينجا نزاع متعيّن نمىگردد مگر به آنكه يكى از دو خصم بگويد كه وجود عالم توقّف بر غير ذات بارى تعالى دارد و در وجودش ذات و صفات بارى كافى نيست ، و ديگرى بگويد كه كافى است و در آن وقت ، مشترك از غير مشترك ممتاز مىگردد . « 1 »
هامش
( 1 ) . صدر الدين شيرازى ، الاسفار ، ج 3 ، صص 160 - 162 .