صوت محسوس نيفتد .
و بعض ديگر آنكه چون جسم ديگر مزاحم او گردد با او مقاومت نمايد مانند اجسام صلب وقتى كه قوت زاحم از قوت مزحوم ناقص بود و اينجا اگر قرعى اتفاق افتد شايد كه صوت محسوس افتد .
و گفته است قرع عبارتست از مماست جسمى صلب جسمى ديگر صلب را چون حركتى مزاحم او نمايد و بعد از آن گفته كه گاه بود كه چون هوا را به مثل تازيانه قرع كنند ازو تنها آوازى محسوس شود و صفى الدين عبد المؤمن در رساله شرفيه برين سخنان اشكال چند ايراد كرده است :
اول آنكه لفظ او افادت آن مىكند كه صوت مخصوص به مزحوم است دون زاحم و نه چنين است چه آوازيكه از مزاحمت دو سنك مسموع مىافتد نسبت آن بيكى از آن اولى نباشد از نسبت او به ديگرى .
دويم آنكه واجب نيست كه وجود اندفاع و انخراق و تنحى و عدم آن را شرط وجود و عدم صوت سازند تا كه هرگاه جسمى مصادم جسمى ديگر شود و ميان ايشان مقاومت باشد صوت مسموع شود و اگر نباشد نشود خواه هر يكى يا هر دو مندفع يا منخرق يا متنحى شوند و خواه نشوند چه گاه بود كه انخراق سبب وجود صوت بود . چنان كه در صوت تمزيق و گاه باشد كه منخرق و مندفع نشود و مقاومت موجود باشد و صوت نباشد .
سيم آنكه شرط نقصان قوت زاحم از قوت مزحوم در وجود صوت مطرد نيست چه شايد كه هر دو قوت متساوى باشند و شايد كه قوت مزحوم كمتر بود همچو سنك و آب و تازيانه و هوا و صوت موجود بود .
چهارم آنكه تعريف قرع بر وجه مذكور مناقض است با آنكه گفت از قرع تازيانه مر هوا را صوت حادث شود .
پنجم آنكه آواز او اعنى آواز تازيانه در هوا از حركت نيست بلكه به
نفائس الفنون في عرائس العيون ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: أبو الحسن الشعراني
ص٧٥