خود و نثارى را يك « حسن » در دو « بدن » تصوّر مىكرد . وقتى او اين تصوّرش را به صورت زير منظوم كرد :
اى مظهرِ لطف ذو المنن خواجه حسن * ظاهر شدهايم اگرچه ما در دو بدن
ما هر دو به هم يكيم در عالم انس * گه در غلط افتم كه توئى يا خود من
و به نثارى فرستاد ، نثارى نيز از او تبجيل كرد و گفت :
مشكين رَقَمت كه نامزد گشت به من * چون بوى اوَيس آمد از سوى قَرَن
هستى ملك الكلام در ملكِ سخن * تو خسرو ، بندهء تو صد خواجه حسن « « 1 » »
البتّه خلق و خوى درويشانه و اديبانهء نثارى ، او را به سلطنت معنوى نرسانده است . او چونان پدر ، پيوسته و وابستهء دربار ازبكان شيبانى بوده و در اين موقعيت ، سخت سرسپرده و حتّى متملّق بوده است تا جايى كه گاه در تذكرهء او ديده مىشود كه اگر كسى از كردار يكى از اعقاب جوچى انتقادى كرده باشد ، او به خاطر خوشامد سلطان ، آن نقد و نظر را سخيف و نادرست نشان مىدهد و گوشزد مىكند كه : هر عيب كه سلطان بپسندد ، هنر است و خدمت ملوك نصف سلوك « « 2 » » .
بههرحال ، نثارى با كستن قراسلطان رابطه داشته ( - شمارهء 148 ) و عبيد اللّه اوزبك را مدح گفته است ( - شمارهء 254 ) . البتّه رابطهء او با رستم بهادر خان بن جانى بيك خان بسيار نزديك و صميمانه بوده است تا جايى كه ابيات زير را كه او در تفاخر سلطان مذكور ساخته بوده ، بر گرز وى كنده بودند :
شاه رستم چون بگيرد پيل پيكر را بدست * پست سازد روز ميدان پيكرِ پيلان مست
هامش
- حسين خواندهاند ( - تاريخ تذكرههاى فارسى ، 2 / 224 ، 227 ) درحالىكه او در جادة العاشقين به صراحت ، لقب خود را شريف الدين ثبت كرده است . براى اطلاع بيشتر - مايل هروى ، عرفان بخارا ، مقدّمه .
( 1 ) . مذكر احباب ، 243
( 2 ) . همان ، 208 ، 235