كرد ، چندانكه دختر « 1 » با معشوق درآميخت « 2 » و معشوق در زلف مشكين « 3 » او در « 4 » آويخت « 5 » . زمانى از وصال يكديگر تمتع گرفتند ، شنيدند « 6 » و گفتند « 7 » ، خاستند « 8 » و خفتند ، ناگاه زرگر به سر ايشان رسيد و هردو را خفته يافت شب تاريك بود زرگر « 9 » انديشيد كه اگر به درشتى پيش روم نبايد « 10 » كه آن جوان از بيم جان زخمى بر من زند ! دم نزد و روز ديگر با پسر حديث بازگفت . پسر او را باور نداشت و گفت : دوش در بر من خفته بود . تا شب ديگر همچنين اتفاق مواصلت افتاد . مرد بيامد « 11 » و « 12 » خلخال از پاى دختر برون كرد و به جايگاه خويش بازرفت ، تا چون روز شد « 13 » خلخال گواه حال او باشد . دختر چون بديد كه پدرشوهر او را « 14 » بدان فاحشه اطلاع افتاد معشوق را عذر خواست و در ساعت به نزديك شوهر آمد و به تكلف او را بيدار كرد و گفت : درين فصل « 15 » هواى خانه دلگير است و باد بهارى لعبتان چمن را به دست هبوبى بيدار مىكند « 16 » و ما در خانه خفته . خيز تا ساعتى در باغ رويم و در زير گلبن استراحتى جوييم « 17 » و از روزگار حظى طلبيم « 18 » و از زندگانى بهره برداريم و باد بهارى را غنيمت دانيم « 19 » . پس بدين دمدمهها شوهر را در باغ
هامش
( 1 ) - مج - دختر
( 2 ) - متن : درآويخت
( 3 ) - مپ 2 - زلف مشگين
( 4 ) - مپ 2 - در
( 5 ) - متن : درآميخت
( 6 ) - مپ 2 - شنيدند
( 7 ) - مپ 2 + و
( 8 ) - مج : ساختند
( 9 ) - متن و مپ 2 - به سر ايشان رسيد و هردو را خفته يافت شب تاريك بود زرگر
( 10 ) - مپ 2 : نبادا
( 11 ) - مپ 2 و مج - دم نزد و روز . . . مواصلت افتاد و مرد بيامد
( 12 ) - مپ 2 و مج : پس
( 13 ) - مپ 2 و مج : شود
( 14 ) - متن - او را ، مپ 2 - پدر شوهر ، مج : خسر او را
( 15 ) - مپ 2 و مج + بهار
( 16 ) - مپ 2 - و باد بهارى . . . مىكند
( 17 ) - مپ 2 و مج : استراحت كنيم
( 18 ) - مپ 2 - و از روزگار حظى طلبيم
( 19 ) - مپ 2 و مج : داريم