و آن دختر « 1 » مر وزير پدر را دشمن داشتى . روزى مادر را گفت : اگر من بتوانستمى وزير را « 2 » بكشتمى ، كه مردى نامبارك است . مادرش گفت : تو دل فارغ دار كه من ترا از وى برهانم . پس رقعهاى نبشت به نزديك زن وزير از زبان امير كه : شوهر خود را بكش كه مرا به تو « 3 » رغبت است « 4 » و مىخواهم كه ترا بزنى كنم ، و لكن تو اين شوهر را دوست مىدارى « 5 » و تا او زنده بود « 6 » من شرم دارم از مردمان كه ترا بزنى كنم و از وى بستانم « 7 » . چون زن وزير آن رقعه را بخواند دلش امير را خواهان « 8 » شد و در ايستاد به حيله كردن « 9 » ، تا شبى فرصت يافت كه « 10 » وزير مست خفته بود « 11 » . بيامد و « 12 » سرش ببريد و « 13 » به دست كنيزكى بسوى ملك فرستاد . ملك « 14 » گفت : چيست « 15 » ؟
كنيزك گفت : سر وزير است كه زن او بريده است « 16 » و به خدمت تو فرستاده « 17 » .
ملك در آن كار تصرف كرد « 18 » و آن حال « 19 » را معلوم شد « 20 » . پس بفرمود تا سر زن وزير و زن خود و از آن دختر همه را « 21 » ببريدند . پس روزى مر « 22 »
هامش
( 1 ) - متن - آن دختر
( 2 ) - مپ 2 - را
( 3 ) - مپ 2 و مج - به تو
( 4 ) - مپ 2 : هست
( 5 ) - مپ 2 و مج + كه وزير است
( 6 ) - مپ 2 و مج :
باشد
( 7 ) - مپ 2 - و از وى بستانم
( 8 ) - مپ 2 : دلش خواهان امير ، مج :
دل او بر امير خواهان
( 9 ) - مج - و در ايستاد به حيله كردن
( 10 ) - مپ 2 - كه
( 11 ) - مپ 2 و مج + زن
( 12 ) - مپ 2 + و بىدهشت او را بكشت .
( 13 ) - مپ 2 : و سر او
( 14 ) - مپ 2 + متحير شد ، مج + به تعجب بماند و
( 15 ) - مپ 2 : اين كه فرستاده است ، مج : اين چه حال است و اين كه فرستاده است
( 16 ) - مپ 2 - كه زن وزير بريده است ، مج : زن وزير ملك
( 17 ) - مج - و به خدمت تو فرستاده
( 18 ) - متن - كرد
( 19 ) - بنياد + او
( 20 ) - مپ 2 - و آن حال را معلوم شد ، مج : كرد
( 21 ) - مپ 2 : و از آن زن و دختر خود را همه ، مج : و سر زن خود و سر دختر خود هرسه را
( 22 ) - مپ 2 - روزى مر