خرج شود روا دارم اندى كه ترا بجان گزندى نرسد و باقى عمر بسلامت بگذرانى . »
20 - عمرو ليث چون اين بشنيد گفت « دانم كه مرا از اين بند هرگز خلاص نخواهد بود و مرا بسى زندگانى نمانده است و خليفه بجز از مرگ من خشنود نخواهد گشت ، و ليكن تو كه اسمعيلى ، معتمدى را پيش من فرست كه سخنى دارم گفتنى . چنان كه از من بشنود به تو رساند . » اين كس بازآمد و آنچه گفته بود معلوم امير اسمعيل گردانيد . در وقت معتمدى را پيش او فرستاد .
عمرو ليث معتمد را گفت « اسمعيل را
[ 13 a ]
بگو كه مرا نه تو شكستى بلكه ديانت و اعتقاد و سيرت نيكوى تو و ناخشنودى امير المؤمنين شكست و اين مملكت را بتازگى « 1 » خداى عزّ و جلّ از من بستد و به تو داد و تو بدين نعمت و نيكى ارزانيى و سزاوار اين نعمتى . و من موافقت خداى عزّ و جلّ كردم و ترا جز نيكى نخواهم و تو در اين حال ملكى نو گرفتهاى و خزانه و استظهارى ندارى . و مرا و برادرم را گنجها و دفينههاست بسيار و نسخهء اين جمله با من است و من آن همه به تو ارزانى داشتم تا ترا استظهارى باشد و قوى حال گردى و آلت و عدّتسازى و خزانه « 2 » آبادان كنى . » پس گنجنامه از بازو بگشاد و بدست اين معتمد داد و بامير اسمعيل فرستاد .
21 - چون معتمد بيامد و آنچه شنوده بود بازگفت و گنجنامه پيش امير بنهاد ، امير اسمعيل روى سوى بزرگان كرد و گفت « اين عمرو ليث از بس زيركى كه هست مىخواهد كه از سر زيركان بيرون جهد و زيركان را در دام آرد و گرفتار بلاى جاودان گرداند . » آن گنجنامه را برداشت و پيش همان معتمد انداخت و گفت « اين گنجنامه را به دو بازبر و او را بگوى كه از بس جلدى كه در تست
هامش
( 1 ) - راكه سازكىPC - : N( 2 ) - خزانهP: خزانه را بدانC: بخزانهءN