اهل قلماند و مردمانى مردمزادهاند و بعضى را بنده مىشناسد و كار اهل قلم ببنده تعلّق دارد . شغل ايشان ببنده بازگذارد تا آنچه واجب كند در حق ايشان بنده كفايت كند چنان كه فردا خبر ايشان بسمع مبارك خداوند رسد . » پس همان حاجب را فرمودند كه « ايشان را بسراى صاحب بر
[ 100 b ]
و بسپار . » حاجب ايشان را برداشت و بسراى صاحب برد و بسپرد و خود بازگشت . و ايشان همه دلتنگ از ترس آنكه چون صاحب بيايد هر يكى را چه عقوبت فرمايد .
چون صاحب از سراى فخر الدوله بسراى خويش آمد در ايشان نگريست . ساعتى بود . فرّاشى آمد ، همه را برداشت و در حجرهاى برد چون بهشتى آراسته و فرشهاى مرتفع افكنده و دستها نهاده ، گفت « برويد و هر كجا خواهيد بنشينيد . » ايشان برفتند و بر آن مطرحها نشستند . شربت آوردند . چون شربت بخوردند خوان آوردند و نان بخوردند و دست بشستند . شراب آوردند و مجلس نهادند و مطربان سماع بركشيدند و ايشان دست به شراب بردند و بيرون از سه فرّاش كه خدمت ايشان مىكردند هيچ كس را در اين حجره راه نبود و كس ندانست كه حال ايشان بر چه جملت است و همه شهر مرد و زن غم ايشان مىخوردند و زن و فرزند ايشان مىگريستند .
25 - چون دورى سه چهار « 1 » بگشت حاجبى از آن صاحب درآمد و گفت « 2 » « صاحب مىگويد دانيد كه خانهء من زندان را نشايد . شما امروز و امشب مهمان منيد و اگر با شما زشتى خواستندى كرد شما را بخانهء من نفرستادندى . » چون صاحب از ديوان به خانه آمد در ترتيب و ساختن شغل ايشان مشغول گشت .
هامش
( 1 ) - دورى سجهارN: روزى دو سهK: روز لختىP: روز ديگرC( 2 ) - حاجبى از آن صاحب درآمد و گفتK: صاحبى از ان صاحب درآمد گفتP: صاحب خاص درآمد و سلام كرد و گفتN - : C