تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى ) — صفحة 194

مساهمون:

ص١٩٤
ديگر بكردند در مقابلهء ژاشت و ؟ ؟ ؟ فامر و كميج « 1 » 63 در حدّ ختلان نام آن ويشگرد ، برجاى است و آبادان و آن سلاح‌خانه و اسپ رمه همچنان بر حال خويش است ، و رباطى چند شهرى حصين هم بر اين‌گونه بسبيجاب « 2 » بكردند ، برجاى است و آبادان ، و حصارى بر راه خوارزم كه آن را فراوه خوانند و حصارى بدر بند و حصارى باسكندريه چنان كه ده حصار بكردند هر يكى چون شهرى . هنوز مال بيش آمد . بفرمود تا اين مال را كه از همه عمارت زيادت آمده بود بردند و بر مجاوران و مسكينان مكّه و مدينه و بيت المقدس تفرقه كردند .

حكايت

10 - زيد بن اسلم گفت : شبى امير المؤمنين عمر 64 بن الخطاب « 3 » رضى اللّه عنه بتن خويش عسس مىگشت و من با وى بودم . از مدينه بيرون شديم و در آن صحرا ديوار بستى بود بيران و در آن جايگاه آتشى مىتافت . عمر مرا گفت « يا زيد بيا تا آنجا شويم و بنگريم
[ 84 b ]
تا كيست كه نيم شب آتش افروخته است . » رفتيم . چون بنزديك رسيديم زنى را ديديم كه ديگكى بر سر آتش نهاده بود و دو بچگك طفل در پيش او بر زمين خوفته و مىگفت « خداى تعالى داد من از عمر بدهاد كه او سير خورده و ما گرسنه . » عمر كه آن بشنيد مرا « 4 » گفت « يا زيد اين زن بارى از همه خلق مرا بخداى سپارد . تو اينجا باش تا من بنزديك زن شوم و از حال او بررسم . » رفت تا پيش زن و گفت « بدين نيم‌شب چه مىپزى در اين صحرا ؟ » گفت « زنى درويشم و در مدينه سراى ملك ندارم و بر هيچ چيز قادر نيستم و از شرم آن‌كه دو طفل من از گرسنگى بگريند و بانگ دارند و من
هامش
( 1 ) - ژاست و وامر ؟ ؟ ؟ و بكيچN: و نام اوامر و بكچ كردندC: و او مر كيجR: و اومر و بكچB: و امروز هستP - : K( 2 ) - بسجابN: بجانب سنجارPK - : C( 3 ) - + راN( 4 ) - مراC: زيد راNPK