برند . زيادت از پنجاه مرد كدخداى معروف درآمدند از جهت اين برنا و بصلاح و مستورى و جوانمردى و مهماندوستى و نيكوسيرتى و نيكواعتقادى او گواهى دادند و شفاعت كردند تا او را كه چوب بزدند « 1 » رها كند و با اين همه خدمتى بدهد .
آزرم پيران و كدخدايان نگه نداشت و او را بزندان فرستاد . و كدخدايان دل آزرده بازگشتند و مردمان
[ 81 b ]
بر او نفرين همى كردند . و او برخاست و در حجره شد . و اين چاكر نديم بازگشت و هرچه رفته بود با نديم بگفت .
8 - و نديم روز سوم پيش مأمون رفت و از سيرت و طريقت هر دو امير حرس چنان كه شنيده بود با امير المؤمنين مأمون بازگفت . مأمون تعجّب بماند و گفت « عفا اللّه اين پيرمرد و لعنت بر آن سگ باد كه او با آزادمردى مست اين سفاهت كرد . با خونى نعوذ باللّه خود چه كند ؟ » فرمود تا او را از اميرى حرس باز كردند و معزولش كردند و اين برنا را از زندان بيرون آوردند و اين شغل هم بدان پيرمرد نگاه دارند و او را بتازگى خلعت پوشانند و به همه وجوه فارغدل دارند .
هامش
( 1 ) - كى چوب برندPC - : N