تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سير الملوك ( سياستنامه ) ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
بهر آن‌كه دوباره زه
[ 77 b ]
بر زفان او برفت .

حكايت

6 - مأمون روزى بمظالم نشسته بود 55 . قصه‌اى به دو برداشتند در حاجتى . مأمون آن قصه مر فضل بن سهل را داد كه وزيرش بود ، گفت « حاجت اين مرد روا كن به زودى كه اين چرخ تيز گرد تيزتر از آن است كه بر يك حال بماند و اين گيتى زود سيرتر از آن است كه مر هيچ دوست را وفا كند . و امروز مى « 1 » توانيم نيكويى كردن ، باشد كه فردا روزى باشد كه اگر خواهيم كه با كسى نيكويى كنيم نتوانيم كردن از عاجزى . »
هامش
( 1 ) - مىPC: نمىN