تا جان دارى از آنجا رهايى نيابى . » بترسيدم
[ 49 a ]
و بدانستم كه در دل كرده است كه زر من پاك ببرد و هرچه او حكم كند مردمان بر آن بروند .
نرمك برخاستم و از پيش او بيرون آمدم و با خويشتن اين مثل مىزدم كه گفتهاند : چون گوشت گنده شود بنمك علاج توان كرد ، چون نمك گنده شود او را بچه علاج كنند ؟ همه داوريها بقاضى درست شود . چون قاضى بيداد كند كيست كه از قاضى داد بستاند ؟ اگر عضد الدوله دادگر بودى بيست هزار دينار من در دست قاضى نبودى « 1 » و من چنين گرسنهء دو روزه نبودمى و طمع از مال و ملك و شهر خويش نبريدمى . »
6 - چون منهى ماجراى احوال از او بشنود دلش بر او بسوخت ، گفت « اى آزادمرد همه اميدها از پس نوميدى است . دل در خداى بند كه خداى عزّ و جلّ كار بندگان راست آورد . » پس او را گفت « مرا در اين ديه دوستى است آزادمرد و مهماندوست ، من بديدار او مىروم و مرا با تو سخت خوش افتاده است . مساعدت كن تا امروز و امشب بخانهء آن دوست باشيم تا فردا خود چه ديدار آيد . » او را برد تا بدرخانهء آن دوست . و ما حضر چيزى بخوردند و منهى « 2 » در خانهاى شد و اين حال بر كاغذ نبشت و بيكى روستايى داد كه « در سراى عضد الدوله رو و فلان خادم را خواه و اين نبشته به دو ده كه فلان فرستاده است . بايد كه در حال برسانى و جواب بياورى . » چون قاصد برفت و نوشته بخادم داد « 3 » خادم در وقت بعضد الدوله رسانيد .
7 - چون عضد الدوله بخواند انگشت بدندان گرفت و در حال كس فرستاد و گفت « خواهم كه نماز خفتن اين مرد را پيش من آرى . » اين منهى او را
هامش
( 1 ) - نبودىP: نبردىN - : C( 2 ) - منهىN - : PC( 3 ) - و جواب بياورى چون قاصد برفت و نوشته بخادم دادN - : C