خاك نمكين بماند ، زنگار « 1 » گيرد و اگر ديرتر بماند « 2 » ، تمامى جوهر او زنگ بخورد و بعد از آن به آتش و دارو اصلاح و اخلاص نپذيرد و همچنين نهالى كه كژ رسته باشد ، اگر در تقويم او زيادت تكلّفى و تكليفى نمايى « 3 » ، بشكند و باطل گردد و رنج تعهّد او ضايع شود .
سندباد « 4 » كه يكى بود از جملهء اين هفت حكيم ، گفت : نحوستى به طالع اين كودك متّصل و ناظر بود « 5 » ، اكنون آن مناحس « 6 » زايل مىشود ، من او را قبول كنم و آداب و علوم « 7 » درآموزم . از بهر آنكه آدمى به حيلت ، مرغ را از هوا درآرد و ماهى را از قعر دريا برآرد و بهيمهء توسن وحشى را مرتاض « 8 » گرداند . فيلسوفان گفتند : سندباد بر ما به فضل و علم راجح است « 9 » و در ميان ما كسى از وى مستجمعتر نيست كه روزگار او را بر افادت علوم و افاضت حكمت و دانش مستغرق داشته است و هر مرغى را كه چينهء تربيت او دهد ، با سيمرغ همعنانى كند و با طاووس همآشيانى نمايد و هر جمالى را كه عقل او مشّاطگى كند « 10 » ، با « 11 » آفتاب برابرى و با ماه همسرى تواند كرد « 12 » . نفس او را خواصّ دم مسيحاست و نظر او را تأثير طبع كيميا . سندباد گفت : بلى هرچند من حكيم و عالمم امّا به گفتار شما مغرور نشوم و به دمدمهء شما فريفته نگردم ، چنان كه آن حمدونه به « 13 » گفتار روباه در تله افتاد . پرسيدند كه چگونه بود آن داستان ؟ بازگوى « 14 » .
داستان حمدونه با روباه و ماهى
سندباد گفت : آوردهاند كه روباهى در شارع راهى ، ماهيى ديد ، با خود انديشيد كه اينجا « 15 » دريا و رود نيست و نه دكان ماهيگير « 16 » كه ماهى تواند بود . اين ماهى « 17 » بىبهانه و
هامش
( 1 ) . آتش : برآرد
( 2 ) . ازمير : مانده شود
( 3 ) . آتش : رود
( 4 ) . ازمير : سندباد گفت
( 5 ) . آتش : متصل بود
( 6 ) . آتش : مناحيس
( 7 ) . آتش : جمله علوم
( 8 ) . آتش : الوف و مرتاض
( 9 ) . ازمير : بر همگان از ما به فضل و عقل راجحتر است
( 10 ) . آتش : مشّاطگى عقل او كند و حلىّ پيرايهء قريحت او بندد ( تاشكند مطابق متن )
( 11 ) . آتش : به
( 12 ) . ازمير : نمود
( 13 ) . ازمير : كه به
( 14 ) . ازمير : بازگوى كه آن داستان چگونه بود
( 15 ) . آتش : اين موضع ( تاشكند مطابق متن )
( 16 ) . آتش : نه دكان صياد و ماهىفروش است
( 17 ) . آتش : « ماهى » ندارد