به شرط آنكه اگر او برد ، هرچه خواهد بدهم و اگر من برم ، هرچه فرمايم بكند و نرد من بردم . او را گفتم : خواهم كه جملهء آب اين دريا به يك شربت بخورى . پير گفت : خطا كردى ، اگر او گويد كه تو جملهء جيحونها كه سر درين دريا دارند بربند تا من جمله به يك شربت « 1 » بخورم ، چه كنى ؟ طرّار گفت : اى حاكم ، هرگز وى اين دقيقه « 2 » نداند . پير گفت « 3 » :
جواب او اينست كه گفتم . سديگر برخاست كه من « 4 » اين مرد را گفتم : مرا از سنگ رخام ، پيراهن « 5 » و ازارى دوز . پير گفت : اگر او پارهاى آهن پيش تو اندازد كه تو ازين آهن رشته كن تا من ازين سنگ پيراهن و ازار دوزم ، چه كنى « 6 » ؟ گفت : اى حاكم ، خاطر او بدين دقيقه كى رسد ؟ گفت : من جواب او گفتم . ديگرى برخاست و « 7 » گفت : اين مرد همشكل و هيأت « 8 » منست . او را گفتم : يك چشم من تو دزديدى « 9 » ، بركن و به من بازده يا تاوان بده . پير گفت :
كار تو ازين همه بدتر و دشوارترست « 10 » . اگر او گويد : من يك چشم خود بركنم و تو اين چشم ديگر كه دارى بركن تا در ترازو بسنجيم ، اگر برابر آيد ، چشم از آن تو بود و اگر نيايد نباشد ، او را يك چشم بماند و ترا هر دو رفته بود . گفت : عقل او بدين كمال ، انتقال نكرده بود و خاطر او اين جمال نيافته . پير گفت : « و ما على النّاصح الّا النّصيحة » « 11 » 1 .
چون سؤالات و جوابات به آخر رسيد و جماعت طرّاران بپراكندند ، بازرگان متبجّح و شادان به خانه آمد و بر گندهپير آفرين كرد « 12 » و گفت :
بيت « 13 »
نيك آوردى كه زودم آگه كردى * ور نه زر و زور و روزگارم شده بود
اى مادر مشفق و اى دوست موافق « 14 » و ناصح ، لوازم اشفاق بر مقدّمات كرم « 15 » الحاق كردى و آداب نصايح به براهين لايح به من نمودى . مرا زندگى از بهر بندگى تو خواهد
هامش
( 1 ) . آتش : دم
( 2 ) . ازمير : « دقيقه » ندارد
( 3 ) . آتش : گفت بارى
( 4 ) . آتش : گفت من
( 5 ) . آتش : پيراهنى
( 6 ) . ازمير : چگونه كنى
( 7 ) . آتش : واو ندارد
( 8 ) . آتش : هم هيأت
( 9 ) . آتش : دزديدهاى
( 10 ) . آتش : دشخوارترست
( 11 ) . آتش : « آنچه جواب او بود ، اين بود » اضافه دارد
( 12 ) . آتش : ثنا و آفرين پيوست
( 13 ) . ازمير : « بيت » ندارد و عبارت را به صورت منثور آورده است : نيك آوردى كه زودم آگاه كردى و اگر نه همه روزگارم شده بود
( 14 ) . آتش : « موافق » ندارد
( 15 ) . آتش : « و مروت » اضافه دارد