در فلان نواحى از سواحل محيط ، چوب صندل عزّتى دارد ، چنان كه به قيمت بازر معدن برابرست . بازرگان را هوس سود در « 1 » ربود ، با خود گفت : سرمايهاى كه دارم ، جمع آرم و صندل خرم و بدان شهر برم و به نرخ نيك و بهائى تمام بفروشم . بدان سرمايهاى راست « 2 » شود و كفافى حاصل آيد كه در بقيّت عمر ، غنايى و استغنايى بود و از كسب و تجارت بىنياز شوم و به فراغت و رفاهت « 3 » بنشينم « 4 » . نقودى كه داشت برين عزيمت جمع كرد و صد خروار صندل خريد و روى بدان نواحى آورد و در راه با خود مىگفت :
شعر
و لقد نذرت لئن رأيتك سالما * أن لا اعود الى فراقك ثانيه 1
چون به نزديك آن ولايت رسيد و سواد او بديد ، روى به شهرى نهاد كه فاتحهء بلاد و فهرست سواد بود و مردمان آن شهر به فطنت و كياست و زرق و حيلت معروف بودند .
چون به دو منزلى آن شهر رسيد ، منهيان خبر دادند كه بازرگانى صد خروار صندل مىآورد . يكى از دهات آن شهر و كفات آن جمع « 5 » كه در وجوه تجارت ، بصارت داشت ، با خود انديشيد كه من قدرى صندل دارم ، هماكنون اين بازرگان برسد و نرخ صندل من كساد پذيرد ، بروم و به حيلت صندلها از وى جدا كنم . پس بر شكل بيّاعان و هيأت كيسهداران بيرون آمد و قدرى چوب صندل با خود آورد . چون به مرحلهء بازرگان رسيد و او را بديد ، سخنى « 6 » نگفت و حالى بفرمود تا خيمهاى زدند و ديگ پايه برنهادند و عوض « 7 » هيزم ، چوب صندل مىسوختند و مىگفتند :
شعر
تركت دخان الرّمث فى اوطانها * طلبا لقوم يوقدون العنبرا 2
چون رايحهء صندل به مشام بازرگان رسيد ، به تفحّص آن برخاست و به هر طرف و زاويه مىگشت تا به وثاق مرد شهرى رسيد كه صندل در آتشدان « 8 » بدل هيزم مىسوخت .
هامش
( 1 ) . آتش : اندر
( 2 ) . ازمير : « راست » ندارد
( 3 ) . ازمير : رفاهيت
( 4 ) . آتش : « و روزگار به استقامت و استراحت بسر برم » اضافه دارد
( 5 ) . آتش : جماعت
( 6 ) . آتش : سخن
( 7 ) . آتش : به عوض
( 8 ) . آتش : شهرى رسيد ، صندل ديد كه در آتشدان