شعر
نون الهوان من الهوى مسروقة * فصريع كلّ هوى صريع هوان 1
بيت
چه گويم كه خوارم ز عشق تو گويى * هم از مادر عشق زادهست خوارى
در وقت برپاى خاست و از مستوره عذر « 1 » خواست و با خود نذر كرد كه بعد از آن « 2 » قدم در حرم هيچ آفريده به شهوت ننهد و جز به چشم حفاظ و حرمت ملاحظت ننمايد و به وقت بيرون آمدن از غايت تعجيل ، پاى تابه به سهو بگذاشت « 3 » . روز ديگر بازرگان از سفر باز رسيد و آن پاىتابه بديد . بدانست « 4 » كه از آن كيست . بر عروس بدگمان شد و بدان تهمت او را از خانه بيرون كرد . چون مدّتى برآمد « 5 » ، برادران زن ، مرد را پيش پادشاه آوردند و بر وى دعوى كردند كه زمين معمور ناكاشته بدين مرد « 6 » به اجارت داديم و مدّتى مديد در وى عمارت و زراعت كرده است ، اكنون بىاجازت ما دست بداشته است « 7 » . پادشاه روى به بازرگان كرد و از موجب ترك اجارت و تضييع عمارت زمين بىعلّت « 8 » سؤال كرد . بازرگان گفت : بقا باد پادشاه روى زمين و صاحبقران زمان را در مزيد رفعت و دوام سلطنت « 9 » . مرا ازين زمين شكايتى نبوده است امّا چون ازين سفر باز رسيدم و در وى نشان پاى شير ديدم ، بترسيدم كه مرا امكان مقاومت شير نبود . پادشاه دانست كه شوى « 10 » آن زن است ، گفت : بلى شير در « 11 » وى گذر كرد امّا هيچ زيانى « 12 » نكرد و تعرّض نرسانيد ، دل ازين معنى فارغ دار و زمين ضايع مگذار . بازرگان چون سخن پادشاه برآنگونه « 13 » شنيد ، شاد شد و به ابتهاج و تبجّح به خانه رفت و از عروس عذرها خواست « 14 » و استمالت كرد و دلگرمىها داد « 15 » و به خانه باز آورد و گفت « 16 » :
هامش
( 1 ) . آتش : عذرها
( 2 ) . آتش : اين
( 3 ) . آتش : رها كرد
( 4 ) . آتش : دانست
( 5 ) . آتش : از خانه بيرون كرد و مدتى در خانهء مادر و پدر بگذاشت و پيرامون او نگشت تا برادران
( 6 ) . ازمير : « بدين مرد » ندارد
( 7 ) . آتش : اكنون بىاجاره مانده است و مال اجاره نرسانيده است
( 8 ) . آتش : علتى
( 9 ) . آتش : بقاى پادشاه زمان و شاه زمين و صاحب جهان در مزيد رفعت و دوام سلطنت باد
( 10 ) . آتش : شوهر
( 11 ) . آتش : اندر
( 12 ) . آتش : زيان
( 13 ) . آتش : بدان نسق
( 14 ) . آتش : شاد به خانه رفت و عذر از عروس خواست
( 15 ) . آتش : استمالت و دلگرمى داد
( 16 ) . آتش : « و گفت » ندارد